وحید
هرگاه میخواهی بدانی که چقدر محبوب و غنی هستی هرکز تعداد دوستان و اطرافیانت به حساب نمی آیند فقط یک قطره اشک کا[!]ت تا ببینی چه تعداد دست برای پاک کردن اشک های تو می آید . . @NANAziiiiiii
وحید
هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمی کند رودخانه ها آب خود را مصرف نمی کنند درختان میوه خود را نمی خورند خورشید گرمای خود را استفاده نمی کند گل ، عطرش را برای خود گسترش نمی دهد نتیجه : زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است . . .
وحید
در «حسن کچل» دیالوگ بسیار زیبایی به یادم هست: شاعر و تاجر که با هم فرق نداره، تاجر ورشکسته شاعر میشه، شاعر پولدار میره تاجر میشه!
وحید
دیالوگ امین تارخ در فیلم دلشدگان که با صدای جاودانه استاد شجریان همراه است: در طریقت ما شرط اول تر دامنی است و آدم خیس هراس بارون نداره!
وحید
یالوگی به یاد ماندنی از فیلم حاجی واشنگتن (1361): آیین چراغ، خاموشی نیست
وحید
علی حاتمی در فیلم کمالالملک از زبان استاد نقاش میگوید: من آرزو طلب نمیکنم، آرزو میسازم.
وحید
می دونی چیه رفیق ؟ حکایت زندگی ما شده مث “دکمه پیرَن” اولی رو که اشتباه بستی تا آخرش اشتباه میری … بدبختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به آخرش …
وحید
مهم نیست اگر انـسـان بـرای کـسی که دوسـتـش دارد غـرورش را از دست بـدهـد ؛ امـا فـاجـعـه اسـت اگر بـه خـاطـر حـفـظ غـرور ، کـسی را که دوسـت دارد از دست بـدهـد ...ویـلـیـام شکـسـپـیـر
وحید
ایرانیا کلن ملت مشاهده گرن... اعدام باشه نگاه میکنن... دعوا باشه نیگا میکنن... تصادف باشه نیگا میکنن.... پیرزن 80 ساله تا دختر 4 ساله باشه نیگا میکنن... طرف با زنش باشه نیگا میکنن.... ماشین قراضه سوار باشی نیگا میکنن.... ماشین آخرین سیستم سوار باشی نیگا میکنن.... کلا هرچی باشه نیگا میکنن...
وحید
وقتی یه بار از یه نفر ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده…
وحید
بار خدایا از کوی تو بیرون نرود پای خیالم................. چه برانی.......چه بخوانی........ چه به اوجم برسانی.. نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی
وحید
آللاهیم ... گوزل آللاهیم فقط سنه من باش ایرم
وحید
داستانی زیبا و تاثیر گذار# معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد