وحید
بچه ها توی کلاس داشتند سر و صدا می کردند که ناظم میاد تو با عصبانیت میگه : اینجا طویله است؟ یکی از بچه ها می گه : نه آقا اشتباهی اومدید!
وحید
دقت کردین همیشه خنده دار ترین موضوعات زمانی به مغزت میرسه که وسط مراسم ختم هستی؟
وحید
بلند باش ؛ لاغر باش ، کوتاه باش ! چاق باش .... کچل باش ؛ بی سواد باش ! پرفسور باش ، اما تو رو خدا بی شعور نباش .... شعور داشته باش ! شعور محبت دیدن ... شعور محبت کردن ... !!!
وحید
ای تو اگر نبودنم را حس میکردی اینقدر تلنگر به بودنم نمیزدی ...
وحید
یاد گرفتـــه ام انسان مدرنی باشــــم و هر بار که دلتنـــــــگ میشوم بـه جای بغـض و اشــــک تنها به این جمله اکتفا کنم که هوای بـد ایــن روزها آدم را افسـرده میکنـد ...!!!
وحید
ماندهام چگونه تو را فراموش کنم اگر تو را فراموش کنم باید سالهایی را نیز که با تو بودهام فراموش کنم دریا را فراموش کنم و کافههای غروب را باران را اسبها و جادهها را باید دنیا را زندگی را و خودم را نیز فراموش کنم تو با همه چیز درآمیختهای!
وحید
به سلامتی پاییز و آسمان ابرییش! که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچکس دیگری… فقط میدانی که هر چه هوا سردتر میشود ، دلت آغوش گرمش را میخواهد ...
وحید
آدم باید یکیو داشته باشه که وقتی نگاش میکنه دلش یه جوری بشه .....!
وحید
گاهی مرا یاد کن من همانم که اگر ساعتی از من بی خبر بودی آسمان را به زمین میدوختی!!
وحید
ساده لباس بپوش، ساده راه برو اما در برخورد با دیگران ساده نباش زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند برای درهم شکستن غرورت . . .
وحید
سایه صلیب مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!