وحید
هر وقت تو ذهنت ، دفتر محبت را ورق زدی، هرگاه زیر پایت خشخش برگها را احساس کردی، هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره خاموش دیدی،هر وقت دیدی داره بارون میاد ، هر وقت خیلی تنها شدی و دلت گرفت ، هر وقت به خاطر نا ملایمات زندگی گریت گرفت ، برای یک بار در گوشهای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو : یادت بخیر
وحید
برای کشتن یک پرنده نیازی به شکستن بالهایش نیست، پرهایش را که بچینی فکر پرواز روزی صد بار او را خواهد کشت
وحید
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم
وحید
داشتن تو حتی لحظه ای به تمام عمر بی کسی من می ارزد همچون دیوانه ای که لحظه داشتن را در تمام رویاهایش باور دارد . وابسته تپشهای قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد . سر سپرده برق نگاه توام لحظه ای که مرا در اغوشت مهمان کنی . تک ستاره شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم . دوری از تو را باور ندارم حتی در رویا ، آرام دل بی قرارو عاشقم در چشمان تو موج میزند وقتی به دریای نارآم اشکهایم مینگری ، رازمرگ دلتنگی هایم روزی است که دستان سرد تو پناه دستان سرد و بی نصیبم باشد . مهتاب میسوزد تا ابد در آتش عشقت که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی
وحید
زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن افسردن نیست زندگی جنبش جاری شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا بدانجا که خدا میداند
وحید
خانم زیبایی در مهمانی شـلوغی دسـت از سـر انشـتین بر نمیداشـت هر جاییکه میرفت همراه او بود و مرتب از او تعریف می کرد.اینشـتین سـر انجام مؤدبانه پرسـید. ــ خانم ممکن اسـت بفرمائید با من چی کار دارید؟ ــ من آرزویی دارم که می خواهم شـما آنرا برآورده کنید. و بازوی انشـتین را گرفت و به گوشـهء خلوتی برد و گفت: ــ اقای انشـتین من دلم می خواهد از شـما بچه دار شـوم. ــ ازمن ؟ برای چی؟ ــ برای اینکه فکر میکنم بچه ما اگر خوشـگلی را از من و هوش و نبوغ را از شما به ارث ببرد یک موجود استـثـنائی جهان خوا هد شـد. اینشتین تحملی کرد وگفت: ــ خانم آیا هرکز فکر کرده اید که اگر آن کودک هوش شـما و شـکل مرا به ارث ببرد چه موجود بدبختی خواهد بود؟
وحید
آنتوان چخوف : خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم ، اما می توانیم این حق را به خود دهیم که در آرزوی آن باشیم .
وحید
در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست خو کرده ی قفس را میل رها شدن نیست من با تمام جانم پر بسته و اسیرم باید که با تو باشم در پای تو بمیرم
وحید
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟
وحید
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - چون قشنگ نیستم ! - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم ! - راست می گی ؟ - از ته قلبم آره... دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد... چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!! بیاید با یه حرف ساده دل دیگران رو شاد کنیم
وحید
فیلسوف قزوینی را من به یاد می اورم که می گفت مردمان دنیادو دسته اند انانی که از دنیا عقبند و انانی که از عقب یک دنیایند
وحید
چه فرقی می کند ساعت را به عقب بکشم وقتی حسرت هایم تکراریست.... وقتی نگاهت دیگر بر نمی گردد وقتی صدایت دیگر مرا نمی خواند چه فرقی می کند این عقربه ها برگردد ...وقتی ثانیه به ثانیه اش بی کسی ایست وقتی چشمان خیره ام سالها برای گذشتن همین دقایق وقت گذشته اند..
وحید
بوســـه اسم است، چون عمومی است فعل است، چون هم لازم است هم متعدی حرف تعجب است، چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند ضمیر است، چون از قید انسان خارج نیست حرف ربط است، چون ۲ نفر را به هم متصل میکن ...
منم
13 سال و 11 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 21 دقيقه قبلاخم چرا؟
13 سال و 11 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 1 دقيقه قبلاینطور بهتر
13 سال و 11 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 53 دقيقه قبل