وحید
بوســـه اسم است، چون عمومی است فعل است، چون هم لازم است هم متعدی حرف تعجب است، چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند ضمیر است، چون از قید انسان خارج نیست حرف ربط است، چون ۲ نفر را به هم متصل میکن ...
وحید
که غلبه کنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا که حس میکنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بیآنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم . عزیز من! بیا متفاوت باشیم
وحید
عزیز من! دو نفر که عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است. عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست . من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری. عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد . بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید . بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل . اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست . سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است. بیا بحث کنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم . اما سرانجام نخواهیم که غلبه
وحید
این مطلب بخشی از یکی از نامههای نادر ابراهیمی به همسرش است توصیه می شود که همه زوجها این نامه را چندین بار و نه بهتنهایی که با هم و در کنار یکدیگر بخوانند. نادر ابراهیمی داستاننویس معاصر ایرانی است او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینههای فیلمسازی، ترانهسرایی، ترجمه، و روزنامهنگاری نیز فعالیت کردهاست. همسفر! در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویاهامان یکی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
وحید
به خدا انصاف نیست.... انـصـــاف نـیـست کــه دنـیــا آنـقــدر کـوچـک بـاشدکــه آدم هــای تـکـراری را روزی صــد بــار بــبـیـنــی و آنـقــدر بـزرگ بــاشـدکــه نـتــوانـی آن کـسـی را کـه دلـت مـیـخواهـــد،حــتــی یـِک بــار بـبــیـنــــی...!!
وحید
قابل توجه آنهایی که از ساز مخالف و باد مخالف و جریان ناموافق زندگی می نالند و نا امیدند : " باد بادک زمانی اوج میگیرد که با باد مخالف روبرو شود ... " تو میتوانی ، کا[!]ت اراده و تلاش کنی ، امید به خدا با ماست
وحید
دیر زمانیست که انتظار میکشم بهار زیباشاید.. تابلوی فصلهای زندگیم را.. به زیبایی تمام شکوفه های رنگ آمیزی کند... تا بوی سبز شکفتن دهد افسوس.... که خیالی بیهوده است تابلوی سرنوشتم تنها بارنگهای زرد و نارنجی ترسیم شده..
وحید
زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امید... که اگر سختی راه، به تو یک سیلی زد... یک امید از ته قلب به تو گوید... که خدا هست هنوز...!
وحید
باران که مـی بارد دلـــــــم برایت تنگ می شود راه می افتــــــم بدون چتر من بغض می کنــــــــــــــم آسمان گریه....
وحید
گاهی وقتی که داشته ها و نداشتههایم را کنار هم می گذارم چیزی در این میان کم میآورم چیزی شبیه تو که تمام نداشته هایم هستی....
وحید
كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود... در حضور خارها هم می شود یك یاس بود در هیاهوی مترسك ها پر از احساس بود میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده ، بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود كاش می شد حرفی از "كاش می شد" هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود....
وحید
یه روز تو خنده هات گفتی تو می مونی و من میرم... به گوش تو می رسه روزی که بعد از تو چی شد حالم چه جوری گریه می کردم که از تو دست بردارم نشد گریه کنم پیشت ، نخواستم بد شه رفتارم نمی خواستم بفهمی تو ، که من طاقت نمی یارم دلم واسه خودم می سوخت ، برای قلب درگیرم یه روز تو خنده هات گفتی تو می مونی و من میرم سرم رو گرم می کردم که از یادم بره این غم ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب می دیدم نمی دونستی اینا رو ، چرا باید می فهمیدی منو دیدی ولی یکبار ازمن چیزی نپرسیدی....
وحید
عشقه بيگانه اولانلار نه بولور كيم نه چكير... تنگ اولور عالم منه سنسیز گئجه لر بیر نفر اولمادی منن اولا همدم گئجه لر بیر منم ، بير بو قلم ، بيرده بو ويرانه اورح اوچوموزده ائلروخ ناله باهم گئجه لر عشقه بيگانه اولانلار نه بولور كيم نه چكير چهمسين من چكنه اهل جهنم گئجه لر..