وحید
فقط یه ایرانی میتونه کمتر ازیک سال بعد از مهاجرتش به یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!
وحید
فقط یه ایرانی میتونه وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چند ؟؟؟
وحید
می خواستم برای از دست دادنش گریه کنم ولی افسوس.. برای به دست آوردنش تمام اشکهایم را ریخته بودم هدیه ای از گل سرخ برایش فرستادم... گفت : گل برای چیست؟ گفتم : مگر این نیست که گل را بر روی گورستان می نهند؟ گفت : چرا گفتم : پس این گل را بر روی سینه ات بگذار که گورستان عشق من است.
وحید
تـلـخ استــ !
باور ..
نبودن آنهـا که می توانسـتند
باشــند ...
و تـلـخ تـر استــ
امروز بـاور ..
آنهـا که ادعای مانـ ـدن دارنـد ...
وحید
اگر ماشین زمان داشتید به چه زمانی سفر می کردید؟ 1-عصر حجر2- ایران باستان3- یک قرن پیش4- یک قرن بعد5- جایی نمی رفتم
وحید
گـــرگــــ هـم کــه بـاشـــی
عــاشــق بـــره ای خـــواهــــی شـــد
کــه تــو را بـه عــلـــفـــ خـــوردن وامــیــدارد
و رســـالـــتــــ عــشــق ایــن اســت
وحید
« داری دل میزنی ، دل میکنی تو کم کم من بهت حق میدم ، من حالتو میفهمم نبض احساستو میگیرمو حالت خوش نیست این دفعه نیت من خیره تو فالت خوش نیست »
وحید
به یاد تو: درست مثل یک برکه ، آرام و ساکتم این روزها سنگ نینداز و آشوبام نکن ! فقط بگذار ، عکسات آرام و نرم ، توی دلم بیفتد .
وحید
همانند سربازی که از جنگ برگشته
محتاج نوازش دست هایت هستم!
باور کن که دلتنگی دلتنگی....
دلتنگی مرگ تدریجی است
وحید
عشق یعنی بعد از یه دعوای مفصل، از روی لجبازی گوشی رو بذاری روی سایلنت و بری زیر پتو. بعد هر چند دقیقه یه بار یواشکی گوشهی پتو رو کنار بزنی و زل بزنی به سقف، تا ببینی نوری از گوشی افتاده روی سقف یا نه ؟؟؟
وحید
در بعضی از تفاسیر نوشته شده است که سلطان روم نامه ای خدمت امیر المؤمنین علی بن ابیطالب(ع) نوشت و از سر درد عجیبی که به آن مبتلا شده بود گله کرد و معالجه را خواستار گردید.آنچه اطباء مداوا کرده بودند ، فایده نکرده بود و لذا از وصی پیغمبر(ص) چاره اش را جویا شده بود. نامه اش که رسید حضرت علی (ع)کلاهی را به قاصد داد و به او فرمود که هر وقت سلطان سردرد گرفت، این کلاه را بر سرش بگذارد. پس از رسیدن کلاه به سلطاه، هرگاه به سردرد مبتلا می شد، طبق سفارش حضرت، کلاه را بر سر می گذاشت و سر آرام می گرفت، دو سه مرتبه که به سر درد مبتلا شد و آن را بر سر گذاشت و آرام گرفت، به فکر افتاد که ببیند علی(ع) چه کرده است که این طور این کلاه اثر می کند. دستور داد آن را شکافتند، دید لای آن نوشته شده است: بسم الله الرحمن الرحیم فاتحةالکتاب، شهید آیت الله دستغیب
وحید
مردی نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابی مرا می دزدند و نمیدانم کیست. حضرت سلیمان وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را می دزدد و داخل مسجد می شود در حالتی که پر او بر سرش است. مردی دست بر سر کشید ... حضرت گفت: بگیرید که دزد اوست.--- هزارو یک نکته، علامه حسن زاده آملی
بله ایرانی ها باهوشا
13 سال و 11 ماه و 27 روز و 20 ساعت و 8 دقيقه قبلبر منکرش لنت
13 سال و 11 ماه و 27 روز و 20 ساعت و 6 دقيقه قبل