وحید
ﺧــﺪﺍ*ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘــﻪ ﻫﺎ ﺷﻌــﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬــﻮﺕ... ﺑﻪ ﺣــﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺷﻬــﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌــﻮﺭ... ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫــﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ.ﺍﻧﺴﺎﻧــﯽ ﮐﻪ ﺷﻌــﻮﺭﺵ ﺑﺮ ﺷﻬــﻮﺗﺶ ﻏــﻠﺒﻪ ﮐﻨــﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷــﺘﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧــﯽ ﮐﻪ ﺷﻬــﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌــﻮﺭﺵ ﻏــﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿــﻮﺍﻥ پست تر نظر ·
وحید
نقاشی می کشم دنیای وارونه ام را ، از اینجا تا بی انتهایی تو رنگ در طرح بوسه ای بر باد درختی در آغوش خاک آسمانی بی ماه طبیعتی برهنه و من چشمانم حکایت ها دارد ... مرا چه به تنهایی و سکوت ؟ زندگی باید کرد
وحید
همه برگ هاي تقويم را به دنبال تو شمرده ام ؛ برگ هاي سيب... برگ هاي انگور... پاييز امـــــا ، فصل خرمالوست ، فصل گـــس تنهـــايي...
وحید
این روزها اینگونه ام فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است آغاز انهدام چنین است اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان یاران وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید: - یک جنگجو که نجنگید اما ...، شکست خورد
وحید
از آدم ها دلگیرم که گرم میبوسند و دعوت میکنند سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنن...
وحید
گاهی باید بی رحم بود! نه با دوست... نه با دشمن! بلکه با خودت! و چه بزرگت می کند آن سیلی که خودت می خوابانی توی صورت خودت !
وحید
همیشه دلتنگی به خاطر نبودن کسی نیست گاهی به خاطر بودن کسی ست که حواسش به تو نیست ..........!
وحید
اواتر نو مبارک ابجی اما چرا اخمو ؟@NANAziiiiiii
وحید
هفتاد رنگ بازی میکند تا میزبان سیاهی دیگری باشد ! شهر من اینجا نیست ! اینجا … همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست می دارند ! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد ! شهر من اینجا نیست ! اینجا … سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا “ دو زرده ” اند ! من به دنبال دیارم هستم ! شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است.
وحید
آنها که از دور نگاه میکنند ! می گویند:تو چه کم داری؟ هیچ !!! و من باران اشکهایم را در ابر چشمانم پنهان میکنم و با لبخند پوچی به نشانه تایید سر تکان می دهم ... اما خودم میدانم که هرگاه درون خود را میکاوم به یک غم بزرگ میرسم ... و آن غم نبودن توست !!! من در کنار همه تو را کم دارم !
وحید
گرمـایی بـوده ام همیشه ولی ... بیـن خـودمان بمـانـد سرمایی می شوم وقتی ... پای آغوش تو در میان باشد !
وحید
ناله های کودکی پس کوچه های غروب را پر کرده گریان از همه عابران نشان از گمشده اش میگیرد هنوز هم همان کودک جیغ می زند لابهی دل آزاری که در همه کوچه های شهر خبر از انزوا می دهد من هنوز هم فریاد میزنم با این همه عابر در کوچه های ذهنم می دانم همهی ما با این همه ازدحام زندگی هرگز گمشده مان را نمییابیم حتی اگر او در گوشمان فریاد بزند .