دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

۩۞۩وحید۩۞۩

i love you : رک و راست ، مهربون،خوش اخلاق،صبور،تحمل ام زیاده،اعتماد به نفس،سختی و مشقت تو زندگی زیا... درباره »
۩۞۩وحید۩۞۩
مرد - مجرد
امتیاز: 17472

دنبال‌شدگان

(2735 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(854 کاربر)

گروه‌ها

(589 گروه)

بازدید

۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩
در دوره

6 کلید یک رابطه موفق: دوستی، آزادی، صداقت، اعتماد، درک و گفتگو.

۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩

از ادم ها بگذر دلـــــــــــــــت را گنـــــــده تر بکن

۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩

خودت باش (خودت را دست کم نگـــــــیر)

۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩

چند روز هست که منتظرم ؟ای بابا این پیامک ما کی فعال میشه میخوام از طریق موبایل ارسال کنم نمیشه فعال هم کردم ولی ؟؟؟ @jpmfm

دریـــا
دریـــا

ترکیبی از هر سه تا ، یه جورایی حالِ منه !

این ارسال را بازنشر کرده است.
۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩

פֿـیـآبـآنے بـِבפטּرَهگـُـذَر... نیمڪَتـ هـآے פֿــآلے... تـآڪسے هـآے بـِבפּטּ سَـرنِشیـטּ... فِنجــانےפֿـآلے اَز قَهــפּه... سیگــارے פֿـامــפּشـ... مَـטּ نیـز تَنهــآیَمـ...! @× کـدئـیـن ×

این ارسال را بازنشر کرده است.
۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩

ای بابا تازه از بیرون اومدم گفتم بیام دنبالر ولی سرعت دنبالر<<<؟

ziba
ziba

@✿.•*´BITA ✿.•*´من همان فرهادم تو همان شیرینی... نفسم باران داشت تو خودت می دانی آن زمانی که لبم می لرزید تا بگویم که خداحافظ عشق تا ببوسم شانه های محتاجت که هم اینک ز طلوع پایانم ... نفسم باران داشت تو خودت می دانی وقتی از عمق دلم ها کردم توی مشتی انگشت که نگیرد نبض دلتنگی من که نگیرد لرزش ایام غروب... نفسم باران داشت تو خودت می دانی وقتی در آغوشم گرمی عشقت بود ولی از بوی نم بارانم سردی روز غروب فریاد داشت ... کاش هر جا که روم برگردم سینه ام بوی تو را خواهد داشت تا زمانی که در کنج غروب پنهانم کاش این خاطر من به دلت رنگ زند که هم اینک در راهم

این ارسال را بازنشر کرده است.
۩۞۩وحید۩۞۩
۩۞۩وحید۩۞۩

سلام شبتون بخـــــــــــــــــیر باشه تا این لحظه

ziba
ziba

دفتر عشـــق که بسته شـد | دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم | خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون | به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم | اونیکه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــود | بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــد | برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــت | حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــد | تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــو | بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــد زدم | غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــت | بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــدم | از تــــو گــــله نمیکن

این ارسال را بازنشر کرده است.
ziba
ziba

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید ... باز روشن می شود زود، تنها فراموش مکن این حقیقتی است: بارانی باید٬ تا که رنگین کمانی برآید و لیموهایی ترش ، تا که شربتی گوارا فراهم شود و گاه روزهایی در زحمت، تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد؛ خورشید دوباره خواهد درخشید، خیلی زود و تو خواهی دید ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
ziba
ziba

سرآغاز نامه عاشقانه، با نام تو مینویسم صادقانه.. ای هم نفس من… هم قفس من… از عشق مینویسم ،از محبت هایت، تا پای جان می نشینم چشم به راهت، ای همه بهانه.. مینویسم یک کلام، عاشقانه: دوستت دارم… یک نفس در این نامه، بی بهانه فریاد می زنم که تا آخرین نفس هم نفس تو هستم..

این ارسال را بازنشر کرده است.
۩۞۩وحید۩۞۩
0915Khianat.jpg ۩۞۩وحید۩۞۩

وحید> تقریبا حال وهوای من است : اینو بخونید عالیه خیانت: یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت اصلا نمی دونست عشق چیه عاشق به کی می گن تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید هرکی که می ومد بهش می گفت من یکی رو دوست دارم بهش می گفت دوست داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست…. روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی توی یه خیابون خلوت و تاریک داشت واسه خودش راه میرفت که یه دختری اومد و از کنارش رد شد پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته حالش خراب شد اومد بره دنبال دختره ولی نتونست مونده بود سر دو راهی تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون اینقدر رفت و رفت و رفت تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد همش به دختره فکر میکرد بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود ادامه در دیدگاه