بُریده بُریده حرف می زنم. از هر جایی یه چیزی میگم که لبریز نشه آشفتگی. کم کم بیاد بیرون .
اما هیچ کسی نمی فهمه چی میگم .
بیچاره من .
بیچاره من که معنا رو از دست دادم .
بیچاره من که معنای متعالی رو نمی تونم درک کنم که تو همین اولیاش موندم،
اصن می خوام بگم آدم سطحی نگریم؛ از بس که خواستم عمقُ نگاه کنم، پشتک وارو زدن رو سطح یادم رفته .
به امید یه هوای تازه تر / گفتیم از رفتن و خوندیم از سفر/می خواستیم مثل پرنده ها باشیم / آسمونو حس کنیم ، رها باشیم / اومدیم دلو به دریا بزنیم/ رنگ خورشیدو به شب ها بزنیم/ اما نه اینجا سراب غربته/ سهمون یه کوله بار حسرته /اینجا فصل بی صدای قصه هاست /سرگذشتی داره هر کی بین ماست./ یکی از قصه ی غصه هاش می گه/ یکی از غربت لحظه هاش می گه/یکی می خواد شبو مهتابی کنه /شهر خاکستری رو آبی کنه/ دلمون تنگه سکوتو بشکنیم /شبو با خورشید و ماه آشتی بدیم/( دلمون تنگه سکوتو بشکنیم، شبو با خورشید و ماه آشتی بدیم) // دنبالر #کٌپی-پیست