با این انگور ا خیلی خاطره دارم ، وقتی تابستان میشد خانوادگی میرفتیم خونه پدر بزرگمون شیروان (خراسان شمالی) ، از اونجایی که باغ پدر بزرگمون 1 هکتار بود(از همه نوع میوه هم داشت ولی انگورش فرق میکرد . . . چن تا درخت گردو هم داشت ... هر دو شون نیستن روحشون شاد یادشون گرامی ...
وقتی صبح بعد از کار های عبادتی میرم به سوی شهر و دانشگاه و... خب بالخره بعد از تمام شدن میام خونه و حوصله ام سر میره میام نت مامانم میگه چکار میکنی تو اون لامصب میام میشکونمش ها بعدش میگه : حتما دخم ل مخ مل پیدا کردی چی بهش بگم نه دختری هس نه چیزی یه چیزی میگه ها :::.
چراغها را خاموش کنید
می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم
غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی
نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛
بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو
میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم
از من نگیر این لحظه های دلخوشی را
نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...
یادت می آید حرفی را که زدی؛
گفتی می روم،
گه گداری شاید به خوابت بیایم
شاید در خواب،
تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم
لااقل همین وعده را برایم بگذار ...
غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش