وحید:بچه که بودم کفشدوزک ها رو خیلی دوست داشتم. اونا رو می گرفتم و می ذاشتم کف دستم بعد نگاهشون می کردم که چه جوری از کف دستم به طرف نوک انگشتام بالا می رن........ آروم آروم راه می رن تا نوک انگشتام و بعد پرواز....اون لحظه ی پروازشون رو هم خیلی دوست داشتم.
از کجا شروع کنم: از فریادی که در دلم به پاست یا از سکوتی که بر لبهایم جاریست …؟ تو را چگونه بخوانم فرشته زندگی یا بادی که می وزد و شمع عمر مرا خاموش می کند؟ از چه بنویسم؟ از لبهایی خاموش یا چشمانی مست دیدار تو؟ بگذار با تو آغاز کنم با تو که پیمان بسته ای در فراز و نشیب راه عشق همراه من باشی دستم بگیری و یاورم باشی که این راه فقط با تو به پایان میرسد. میخواهم بدانی که در نبودت وجودم را تماماً به راهی سپردم که نه آرامشی بود و نه طوفانی، هرچه بود نجوای دلتنگی بود که مرهم شفایش سایه سار تو بود، سایه ای از لطف و مهربانیت … عزیزدل! بدانکه در نبودت جاده ها را به تنهایی مرور میکنم و زمین را پشت سر میگذارم و به خاطر وجود مهربانت دریا را در دلم و کوهستان را در دست گرفته ام و فقط به خاطر تو نفس می کشم و به جراحت نگاهم مرهم میگذارم تا شاید این را بدانی که در این دنیا قلبی است که بخاطر تو می تپد با نام تو آرام میشود و تمام دردها را با اندیشیدن به تو به دست باد می سپارد …ادامه در دیدگاه ن
در این زمان دوری تمام را ه ها را برای فرار از دلتنگی زیر پا گذاشتم اما هیچ راهی نیافتم که بتواند غیبتت را برایم توجیه کند. دیگر تاب دوری ات را ندارم دوست دارم به جایی برم که فقط تو باشی و زمزمه ای که از تو شروع میشود… میخوام به جایی برم که نه ستاره ای باشد و نه ماه پاره ای! فقط تو باشی ،چراغی که از خورشید روشن تر است … کاش میتوانستم به دور دست ترین نقاط سفر کنم و نزدیک شوم به معبودی که تورا سر راهم قرار داد.
میخواهم بدانم علتش را، علت وجودت را که من با نام “قسمت” آن را خواندم اما قسمتی در میان نبود هر چه بود خطا و اشتباه! میخواهم به یاری اش گذر کنم از تو از نگاه محبت آمیزت از لبخند گرم و صمیمی ات و از زندگی ات که گاهی ناخواسته شیرین ترین لحظاتش را به تلخترین ثانیه ها مبدل ساختم اما نمیدانم چگونه! نمیدانم چه باید بکنم با این دل خسته و دستهای بسته که هر چه می اندیشم با دستهای بسته کاری از پیش نخواهم برد. در مردابی گرفتار شده ام که هرچه دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم … نمیدانم گذر کنم یا بمانم که اگر گذر کنم با دلم چه کنم و اگر بمانم با وجدانم! کاش میتوانستم به راهی سرازیر شوم که نه خزانی باشد و نه بهاری نه ملکوتی و نه آواز
سوتی دوم :سال 1384:سال دوم راهنمایی(مدرسه راهنمایی وحدت) بودم موقع امتحانات هم بود اون روز یادمه که مدیر اومد کلاس و برنامه امتحانی رو پخش کرد بین دانش اموزان کلاس و بعد امتحان ها رو دادیم و... ووقتی از برنامه امتحان فردا رو دیدم نگاه کردم نوشته فرجه خب منم نمیدونستم فرجه چیه ؟اون روزش رفتم که امتحان فرجه بدم رفتم مدرسه هیچ کدام از دوستانم نبودند خب به خودم گفتم آی وحید این چه امتحانیه که یکی از دوستانت هم نیستند بعد مدیر اومد............... مدیر مون به من گفت که وحید اینجا چه کار میکنی ؟ گفتم اومدم برای امتحا فرجه مدیر هم خندید و گفت برو خونه ......... خب منم هاج واج موندم که این چه امتحانیه (عملیه یا شفاهی یا .... هست) و موقع خارج شدن از مدرسه از یکی پرسیدم که فــــــــــــــــــــــــــــرجـــــــــــــــــــــــــه چیه ؟ گفت به معنی تــــــــــــعـــــــــطــــــــیـــــــــلـــــــــــــی و بعد از مسیر مدرسه تا خونمون آی خندیدم و خندیدم که نگو یعنی من رفته بودم امتحان فرجه بدم ............ ____________
1-سوتی وحید :سال 1380:چهارم ابتدایی که بودم وقتی درس ریاضی داشتیم اموزگار مان درس ریاضی که میداد نوبت میرسید به درس اندازه گیری و>> شعاع و.... و مهمترش اینجاست که من به جای شعاع =شجاع میگفتم ووقتی که میگفتم همه ی دوستانم ومعلمم میخندیدند ومعلم وقتی از دانش اموزان امتحان شفاهی یا کتبی میگرفت من حتی تو امتحانات هم به جای شعاع , شجاع مینوشتم وحتی تو شفاهی. وقتی به یاد اون روزا میفتم خندم میگیره ________________یادش بخیر...
ایمان به حقیقت را هدف و مقصد اساسی زندگی خود قرار دادن و تكالیف را از روی وجدان به جا آوردن، طبع مرد را بلندتر و كاملتر می سازد. یكی را دوست داشتن و حیات او را آرزو كردن و دیگری را دشمن داشتن و مرگ او را خواستن، ناگزیر طبع آدمی را تاریك می سازد. مردی كه خصلت نیك دارد، هرگز تنها نمی ماند؛ زیرا همیشه دوستانی برای خود پیدا می كند. كنفوسیوس
مرد بزرگ یكطرفه قضاوت نمی كند. دیر وعده می دهد و زود عمل می كند. دلسوزی و پریشانی نشان نمی دهد، عاقل است و تردید ندارد، شجاع است و نمی ترسد. از صفات خوب دیگران استفاده می كند، نه از صفات بدشان سوء استفاده. مرد بزرگ با روی خوش رد می كند و مرد كوچك با روی ترش می پذیرد. مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد كوچك به دیگران. كنفوسیوس
مـــــــــــــــــــــرد عــــــــــــاقـــــــــــــــل همواره نه نكته را در نظر دارد : روشن دیدن، خوب گوش دادن، مهربان سخن گفتن، آداب داشتن، راستگو بودن، انجام وظیفه كردن، پرسیدن هنگام تردید، خود را از خشم دور نگاه داشتن و در عین موفقیت، عادل و منصف بودن. كنفوسیوس