vahid zamani
کاش لحظه میمرد ،آخه من با لحظه بودم که مرا فدای آینده کرد
vahid zamani
حرفی برای گفتن ندارم باورتون میشه......
vahid zamani
این که هر بار سرت با یکی گرم باشد دلیل بر ارزشت نیست آنقدر بی ارزشی که خیلی ها اندازه تو هستند
vahid zamani
بچه دار شدن آرايشگر در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچهدار نميشد. او قصد كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! ... روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه منظرهاي روبرو شد؟ فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد. چهل تا ايراني، همه سوار بر ماشین آخرين مدل، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر ميزدند كه پس چرا اين مردك حمال الاغ مغا
vahid zamani
کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند تو کجایی آخر؟ زخم ها بر دل عاشق کردند تو کجایی که همین نزدیکی، عشق را دار زدند همه جا سایه ی دیوار زدند کجایی که ببینی، حالا دل خوش، مثقالیست دلخوشی سیری چند؟ صبر کن سهراب قایقت جا دارد؟ من از این اهل زمین بیزارم
vahid zamani
دقیقا وقتی داری با بابت راجع به گرفتن ماشین حرف میزنی، تلویزیون یه برنامه پخش می کنه درمورد تاسف بارترین تصادف های تاریخ بشر با ماشین!
vahid zamani
اگه ورزشی به نام "سگ دو" وجود داشت ما ایرانیا حتما توش می تونستیم یه خودی نشون بدیم..