دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دفـتـر ســُـرخ

ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند .. درباره »
دفـتـر ســُـرخ
مرد - مجرد
امتیاز: 1550

دنبال‌شدگان

(204 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(317 کاربر)

گروه‌ها

(37 گروه)

بازدید

دفـتـر ســُـرخ
2-17.jpg دفـتـر ســُـرخ

گفتم «با فرمانده تون کار دارم.» گفت « الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی کنه.» رفتم پشت در اتاقش . در زدم ؛ گفت « کیه ؟» گفتم« مصطفی منم.» گفت « بیا تو.» سرش را از سجده بلند کرد، چشم های سرخ ، خیس اشک . رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم« چی شده مصطفی؟ خبری شده ؟ کسی طوریش شده ؟» دو زانو نشست . سرش را انداخت پایین . زل زد به مهرش . دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت هایش رد می کرد. گفت « یازده تا دوازده هر روز رافقط برای خدا گذاشته ام . برمیگردم کارامو نگاه می کنم . از خودم می پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم.»

این ارسال را بازنشر کرده است.
دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

مردم از صبح جلوی در نشسته بودند.بغض گلوی همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مریوان بروند. مردم التماس می‌کردند می‌خواستند «کاک احمد»شان را نگه دارند. شانه هایشان را می‌گرفت، بغلشان می‌کرد و می‌گذاشت سیر گریه کنند. چشم های خودش هم سرخ و خیس بود. رفت بین مردم و گفت«شما خواهر و برادرای من هستید.من هرجا برم به یادتون هستم. اگه دست خودم بود،دوست داشتم همیشه کنارتون باشم. ولی همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره یه جای دیگه. دست من نیست. وظیفه‌س.باید برم.»

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

کجایند جهان آراها؟

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

بهش می‌گفتند انحصارطلب، دیکتاتور، مرفه، پولدار. دوستانش دوستانه گفته بودند چرا جواب نمی‌دهی؟ تا کی سکوت؟ می‌گفت مگر نشنیده‌اید قرآن می‌گوید «ان الله یدافع عن الذین امنوا». یعنی وظیفه من این است که ایمان بیاورم، کار خدا این است که از من دفاع کند. دعا کن من وظیفه خودم را خوب انجام بدهم. خدا کارش را خوب بلد است. چند ماه بعد بهش می گفتند «شهید بهشتی»

این ارسال را بازنشر کرده است.
دفـتـر ســُـرخ
2206_4_116-6.jpg دفـتـر ســُـرخ

نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند؟ می گویم “مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.” کی باور می کند؟

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

همه دور هم نشسته بودیم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی می‌کنی،ها؟» احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت«ای… تو همین مایه ها.» از مکه که برگشته بود،آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود«تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان.»

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

دو تا بچه یک غول عراقی را همراه خودشان آورده بودند و های های می‌خندیدند. گفتم «این کیه؟»گفتند: «عراقی» گفتم: «چطوری اسیرش کردید.» می‌خندیدند. گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بوده. تشنگی فشار آورده و با لباس بسیجی‌های خودمان آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بعد پول داده بود. این‌طوری لو رفت.» هنوز می‌خندیدند.

دفـتـر ســُـرخ
haj ahmad-haj hemmat.jpg دفـتـر ســُـرخ

شایعه کرده بودند احمد متوسلیان منافق است. وقتی بهش می‌گفتی،می‌خندید. از دفتر امام خواستندش.نگران بود.می‌گفت«تو این اوضاع کردستان، چه‌طوری ول کنم و برم؟»بالاخره رفت. وقتی برگشت،از خوش حالی روی پا بند نمی‌شد.نشاندیمش و گفتیم تعریف کند. ـ باورم نمی‌شد برم خدمت امام.امام پرسیدند احمد،به شما می‌گویند منافق هستی؟گفتم بله،این حرف ها رو می‌زنن.سرم را انداختم پایین. اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست. راه می‌رفت و می‌گفت«از امام تأییدیه گرفتم.»

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

سرهنگ بود. سرهنگ زمان شاه خدمت کرده . اهل نماز و دعا نبود. مصطفی را که می دید؛ سلام نظامی می داد. هر دو فرمانده بودند . مصطفی که دعا می خواند ، می آمد یک گوشه می نشست. روضه خواندنش را دوست داشت. چراغ ها که خاموش می شد، کسی کسی رانمی دید . قنوت گرفته بود . سرش را انداخته بود پایین، گریه می کرد. یادش رفته بود فرمانده است. بلند بلند گریه می کرد. می گفت « همه ی این ها را از مصطفی دارم.»

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

از نوشته های شهید دکتر چمران:ای مادر هنگامی که فرودگاه را ترک می گفتم تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی: ” ای مصطفی، من تو را بزرگ کردم، با جان و شیره خود تو را پرورش دادم و اکنون که می روی از تو هیچ نمی خواهم و هیچ انتظاری ندارم، فقط یک وصیت می کنم و آن این که خدای بزرگ را فراموش نکنی.” ای مادر بعد از بیست و دو سال به میهن عزیز خود باز می گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم، عشق او آن قدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود.

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

چادر خاکی تو ، بیرق ماست...

دفـتـر ســُـرخ
1305829540935122_orig.jpg دفـتـر ســُـرخ
توسط موبایل در سخن بزرگان

یارب این پرده ی پندار که در دیده ی ماست باز کن تا که ببینیم همه عالم نورست... امام خمینی (ره)

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ
توسط موبایل در مذهبی

كاش هدفمند شود انتظار/ته بكشد سهميه اضطرار/كاش كه باديدن پيك ظهور/شارژ شود شيعه ي اميد وار...

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ
توسط موبایل در خورشید پشت ابر

حضرت خورشيد سلام عليك/مقصد و اميد سلام عليك/اي شده از بي ادبي هاي ما/هجر تو تمديد سلام عليك..

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، براى تفریح; تیراندازى مى کرد توى آب. زین الدین سر رسید و گفت «این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین.» جواب داد «به شما چه؟» و با دست هُلش داد. زین الدین که رفت، صادقى آمد و پرسید «چى شده؟» بعد گفت «مى دونى کى رو هُل دادى اخوى؟» دویده بود دنبالش براى عذرخواهى که جوابش را داده بود : «مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم. گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته.»