دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دفـتـر ســُـرخ

ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند .. درباره »
دفـتـر ســُـرخ
مرد - مجرد
امتیاز: 1550

دنبال‌شدگان

(204 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(317 کاربر)

گروه‌ها

(37 گروه)

بازدید

دفـتـر ســُـرخ
shimiyai2.jpg دفـتـر ســُـرخ

۱۹ سالش بود که رفت ، الان ۲۲ ساله که حسرت یک عمیق به دلش مونده …

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

نشانی‌ت را گم کرده بودم. از مادرت پرسیدم. گفت قطعه ۶۲، ردیف اول. آمدم و یادم آمد می‌گفتی: قطعه همان غزل است، اگر سر نداشته باشد. تو هم بودی، قطعه...

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

یک بار در ارتباط با خطوط سیاسی از “حسن ” سوال کردن: “شما در چه خطی هستی؟” خندید و گفت: “آقا جون، ما در خط هستیم”

این ارسال را بازنشر کرده است.
دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

از عملیات برگشته بودیم. رفتیم دیدن آیت اللّه قاضى . اصرار مى کرد «باید دست تک تک شما را ببوسم.» . سید بود؛ نمى شد. از سن و سالش خجالت مى کشیدیم. حریفش نشدیم. دست همه را بوسید.

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

اسم جوان را داده بود که برود عضو شورای صدا و سیما شود. گفته بودند اینکه شماست، کلی علیه شما دنبال سند می گردد. گفته بود او جویاست و کنجکاو، چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم را آگاه کند؟

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

بود. آمده بود پای صحبت یک ، توی آخن . میگفت : « اومدیم آخوند ببینیم بخندیم، بالاخره خودش کلی تفریحه.» ساعت یازده شب گریه می‌کرد که بحث ادامه داشته باشد. تا ساعت دو با حرف می‌زد. بعد شد پای ثابت سخرانی هاش..

دفـتـر ســُـرخ
n00001094-b.jpg دفـتـر ســُـرخ

توی یكی از مساجد صحبت داشتند، یك جوون حزب‌اللهی‌ دوآتیشه بلند شد و از و جانبازان گفت و گفت كه شما نرفته‌ها جای اونا رو گرفتین... دكتر هم روی زمین دو زانو نشسته بود و مرتب جابجا می‌شد. پای مصنوعی اذیتش می‌كرد!......سعید جلیلی را می گویم!

دفـتـر ســُـرخ
13900418_0312887.jpg دفـتـر ســُـرخ
در مذهبی

«یاد را نباید از قلم انداخت. ما هرچه داریم، از توسل و توجه به حضرت ربوبیت است؛ اوست که دلها را به سمت اهداف والا متوجه میکند؛ اوست که دلها را قرص میکند؛ اوست که دلها را بر روى یک نقطه‌ى ویژه مجتمع میکند. انسانها با هیچ ترفندى نمیتوانند دلها را جذب و مجتمع کنند؛ این دست قدرت الهى است، این کار خداست. بحمداللَّه تو راهند، متوجه‌اند..»

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

امام : «هان ای مسلمانان جهان، و مستضعفان تحت سلطه ستمگران! بپا خیزید و دست اتحاد به هم دهید و از و مقدرات خود دفاع كنید و از هیاهوی قدرتمندان نهراسید كه این قرن به خواست خداوند قادر، قرن غلبه مستضعفان بر مستكبرین و حق بر باطل است...»

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

حمیدرضا آصفی سفیر سابق ایران: زمانی كه من سفیر در آلمان شرقی بودم، رهبری آن زمان رییس جمهور بودند، به نیویورك رفتند. آن روزها كشور با شرایط ویژه‌ای روبرو بود. جنگ تحمیلی، حمایت برخی كشورهای مرتجع منطقه از صدام و ... باعث شده بود كشور در اوج گرفتاری‌های خود؛ تنهای تنها باشد. در آن شرایط به رفتند و یك سخنرانی كردند كه بعدها فیدل كاسترو، رهبر انقلابی كوبا به مسئولین ما گفته بود: «من متن سخنرانی آقای خامنه‌ای را در كشوی میزم گذاشته‌ام و هر وقت فرصت می‌كنم آن را می‌خوانم.»

دفـتـر ســُـرخ
28d2c577c3fadeffe35937e363400043-200 دفـتـر ســُـرخ

@بمباران درسدن برگی زرین در کارنامه مدافعان حقوق بشر! [لينک]

دفـتـر ســُـرخ
392696ab6fda9c791aa19c214228b84d-300 دفـتـر ســُـرخ

اوج اقتــــدار محمد رضــــا شاه در برابر ملکه انگلستان

این ارسال را بازنشر کرده است.
دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

پيكر يكي از به ‌نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پيدا كرده بوديم و هيچ پلاكي و مدركي نداشت تحويل خانواده‌اش داديم. مادر او با ديدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط مي‌گفت: اين بچه‌ من نيست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه ‌پاره‌هاي لباس شهيد را مي‌جست كه ناگهان چيزي توجه‌اش را جلب كرد. دستانش را ميان استخوان‌ها برد و خودكار رنگ و رو رفته‌اي را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سريع مغزي خودكار را درآورد و تكه كاغذي را كه داخل بدنه آن لوله شده بود خارج ساخت. اشك در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند كه چه شده، ديديم برروي كاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسيد و گفت: اين دست‌ خط پسر من است. اين پيكر پسرمه، خودشه.

این ارسال را بازنشر کرده است.
دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

چهارم بود. چند نفر نماینده که هم بودند به سید اعتراض کرده بودند که شما همه جا در صف مبارزه پیشقدم هستید و به ما مجالی نمی دهید. پاسخ داده بود: “ اولا شما بفرمایید جلو، من پشت سر شما هستم. ثانیا این میدان رفتن جرأت می خواهد و انتظار پاداش از کسی نداشتن. شما می خواهید اول مزد بگیرید، بعد بیایید. در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن؛شرط اول قدم آن است که باشی”

دفـتـر ســُـرخ
65441d92b7a15897c4e1f6a249728a33.jpg دفـتـر ســُـرخ

دکتر آر پى جى مى‌خواست، نمى‌دادند. مى‌گفتند دستور از بنى صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپخانه. آن جا هم همان آش و همان کاسه. طرف پاى تلفن نمى‌دید دکتر از عصبانیت قرمز شده. فقط مى‌شنید که «برو آن جا آرپى جى بگیر. ندادند به زور بگیر. برو عزیز جان.»

این ارسال را بازنشر کرده است.