نشانیت را گم کرده بودم. از مادرت پرسیدم. گفت قطعه ۶۲، ردیف اول. آمدم و یادم آمد میگفتی: قطعه همان غزل است، اگر سر نداشته باشد. تو هم #غزل بودی، #قطعه قطعه...
از عملیات #بُستان برگشته بودیم. رفتیم دیدن آیت اللّه قاضى . اصرار مى کرد «باید دست تک تک شما را ببوسم.» #پیرمرد. سید بود؛ نمى شد. از سن و سالش خجالت مى کشیدیم. حریفش نشدیم. دست همه را بوسید.
اسم جوان را داده بود که برود عضو شورای صدا و سیما شود. گفته بودند اینکه #مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند می گردد. #شهید#بهشتی گفته بود او جویاست و کنجکاو، چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم را آگاه کند؟
#کمونیست بود. آمده بود پای صحبت یک #آخوند ، توی آخن #آلمان. میگفت : « اومدیم آخوند ببینیم بخندیم، بالاخره خودش کلی تفریحه.» ساعت یازده شب گریه میکرد که بحث ادامه داشته باشد. تا ساعت دو با #بهشتی حرف میزد. بعد شد پای ثابت سخرانی هاش..
توی یكی از مساجد #مشهد صحبت داشتند، یك جوون حزباللهی دوآتیشه بلند شد و از #شهدا و جانبازان گفت و گفت كه شما #جبهه نرفتهها جای اونا رو گرفتین... دكتر هم روی زمین دو زانو نشسته بود و مرتب جابجا میشد. پای مصنوعی اذیتش میكرد!......سعید جلیلی را می گویم!
«یاد #خدا را نباید از قلم انداخت. ما هرچه داریم، از توسل و توجه به حضرت ربوبیت است؛ اوست که دلها را به سمت اهداف والا متوجه میکند؛ اوست که دلها را قرص میکند؛ اوست که دلها را بر روى یک نقطهى ویژه مجتمع میکند. انسانها با هیچ ترفندى نمیتوانند دلها را جذب و مجتمع کنند؛ این دست قدرت الهى است، این کار خداست. بحمداللَّه #مردم تو راهند، متوجهاند..»
امام #خمینــــی : «هان ای مسلمانان جهان، و مستضعفان تحت سلطه ستمگران! بپا خیزید و دست اتحاد به هم دهید و از #اسلام و مقدرات خود دفاع كنید و از هیاهوی قدرتمندان نهراسید كه این قرن به خواست خداوند قادر، قرن غلبه مستضعفان بر مستكبرین و حق بر باطل است...»
حمیدرضا آصفی سفیر سابق ایران: زمانی كه من سفیر #ایران در آلمان شرقی بودم، رهبری آن زمان رییس جمهور بودند، به نیویورك رفتند. آن روزها كشور با شرایط ویژهای روبرو بود. جنگ تحمیلی، حمایت برخی كشورهای مرتجع منطقه از صدام و ... باعث شده بود كشور در اوج گرفتاریهای خود؛ تنهای تنها باشد. #رهبری در آن شرایط به #نیویورك رفتند و یك سخنرانی كردند كه بعدها فیدل كاسترو، رهبر انقلابی كوبا به مسئولین ما گفته بود: «من متن سخنرانی آقای خامنهای را در كشوی میزم گذاشتهام و هر وقت فرصت میكنم آن را میخوانم.»
پيكر يكي از #شهدا به نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پيدا كرده بوديم و هيچ پلاكي و مدركي نداشت تحويل خانوادهاش داديم. مادر او با ديدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط ميگفت: اين بچه من نيست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه پارههاي لباس شهيد را ميجست كه ناگهان چيزي توجهاش را جلب كرد. دستانش را ميان استخوانها برد و خودكار رنگ و رو رفتهاي را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سريع مغزي خودكار را درآورد و تكه كاغذي را كه داخل بدنه آن لوله شده بود خارج ساخت. اشك در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند كه چه شده، ديديم برروي كاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسيد و گفت: اين دست خط پسر من است. اين پيكر پسرمه، خودشه.
#مجلس چهارم بود. چند نفر نماینده که #روحانی هم بودند به سید اعتراض کرده بودند که شما همه جا در صف مبارزه پیشقدم هستید و به ما مجالی نمی دهید. #سید پاسخ داده بود: “ اولا شما بفرمایید جلو، من پشت سر شما هستم. ثانیا این میدان رفتن جرأت می خواهد و انتظار پاداش از کسی نداشتن. شما می خواهید اول مزد بگیرید، بعد بیایید. در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن؛شرط اول قدم آن است که #مجنون باشی”
دکتر آر پى جى مىخواست، نمىدادند. مىگفتند دستور از بنى صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپخانه. آن جا هم همان آش و همان کاسه. طرف پاى تلفن نمىدید دکتر از عصبانیت قرمز شده. فقط مىشنید که «برو آن جا آرپى جى بگیر. ندادند به زور بگیر. برو عزیز جان.»