دفـتـر ســُـرخ
مادرم موقع خواستگاری برای مصطفی شرط گذاشته بود که" این دختر صبح که از خواب بلند می شه باید یه لیوان شیر وقهوه جلوش بذاری و... خلاصه زندگی با این دختر برات سخته".اما خدا می دونه مصطفی تا وقتی که شهید شد، با اینکه خودش قهوه نمی خورد همیشه برای من قهوه درست می کرد. می گفتم:" واسه چی این کارو می کنی؟ راضی به زحمتت نیستم". می گفت:" من به مادرت قول دادم که این کارها رو انجام بدم".
دفـتـر ســُـرخ
الهی! هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر عمری گرفته ای مبادا رها کنی. . .
دفـتـر ســُـرخ
" بمیرید .. قبل از آن که بمیرید .. "