velveshia
درونم را به نور خود برافروز .....زبانم را ثنای خود در آموز
velveshia
شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدند، بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی شهین خانم پرسید: راستی از دخترت چه خبر؟ دو سالی باید باشه که ازدواج کرده، از زندگیش راضیه؟ بچه دار شد؟ مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت : آره جونم، این پسره، شوهرش، مثل پروانه دور سرش می چرخه، اون سال اول عروسی که دائم مسافرت بودن، همه جا رو رفتن دیدن، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود، تو کارهای خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه، وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی، این قدر بهش می رسید حالا هم که بچه شون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض می کنه، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام . شهین خانم گفت شکر خدا، ببینم پسرت چه کار می کنه؟ از زنش راضیه؟ مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه، پسر بدبختم هر چی درمیاره همش خرج مسافرت این دختره می کنه، انگار زمین خونه شون میخ داره! اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن،اصلا فکر نمی کرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره، بعدش هم عیدیه رفتن دبی، دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو
velveshia
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان، ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟ مرد با درشتی می گوید: دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم! خان می پرسد: وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟! مرد می گوید: من خوابیده بودم! خان می گوید: خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟ مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود. مرد می گوید: من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری! خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم
velveshia
محیط از شرم جودش زیر افلاک..... جبینواری عرق شد بر سر خاک
velveshia
مردی خردمند و زیرک، تابلویی مقابل خانه خود زده بود. روی تابلو، این جمله به چشم میخورد: «این ملک به فردی اهدا میشود که واقعاً از زندگی خود رضایت دارد. روزی کشاورزی ثروتمند از آن منطقه عبور میکرد که ناگهان توجهش به آن تابلو جلب شد. اسبش را نگه داشت و با خود گفت:حالا که صاحب این خانه قصد دارد ملکش را اهدا کند، بهتر است قبل از آنکه سر و کلة فرد دیگری پیدا شود، من مدعی شوم که از زندگیام رضایت دارم تا اینجا را از آن خود سازم. به هر حال ثروت روی ثروت میرود و من مرد ثروتمندی هستم که هرچه بخواهم به دست میآورم. پس قطعاً واجد شرایط هستم. با این فکر، در خانه را به صدا در آورد و علت آمدنش را به مرد خردمند گفت. مرد پرسید: «آیا تو واقعاً از زندگیات رضایت داری؟» کشاورز پاسخ داد: «بله واقعاً رضایت دارم، چون هرچه اراده کنم، میتوانم به دست آورم. مرد خردمند خندة ریزی کرد و پاسخ داد: «پس دوست من اگر از زندگیات رضایت کامل داری، این ملک را برای چه میخواهی؟
velveshia
جهانگیر آفتاب عالم افروز .....بهر بقعه قران ساز و قرین سوز
velveshia
متناسبند و موزون حرکات دلفریبت .....متوجه است با ما سخنان بی حسیبت
velveshia
وه که در عشق چنان میسوزم..... که به یک شعله جهان میسوزم
velveshia
شيخ بهايي وقتي به اصفهان مي آيد به شاگردش مي گويد برو ومقداري آجيل بخر وبياور بعد شيخ عده اي را ديد كه مشغول خوردن شراب هستند به شاگردش گفت برو آجيل ها را پس بده مغازه دار گفت : به شيخ بهايي بگو سر شب اصفهان را ديدي آخرشب آن را هم ببين بعد سر پاكت آجيل را باز كرد وبه آجيل ها گفت : نخودها بروند سرجايشان نخود ها به ظرف نخود رفتند كشمش ها بروند سر جايشان وكشمش ها در ظرف كشمش رفتند و... دنيا همه جور آدم دارد.
velveshia
اين داستان رابه نقل از استاد معظم آقاي حدائق مي نويسم گدايي درب خانه ي ثروتمندي را كوبيد وبلند بلند مي گفت: بده در راه خدا صاحب خانه كه مردي ثروتمند ولي خسيس بود، داد زد بر گم شو برو كار كن . واز همين حرف ها ولي زن خانه كه خيلي دل رحم بود فورا رفت ومقداري غذا به فقير داد. وگفت: از دست شوهر من ناراحت نشو او يه حرفي زد . تا روزها گذشت وآن مرد ثروتمند بدهكار شد وحتي ديگر نمي توانست شكم زن وبچه هايش را سير كند زن وقتي اوضاع را اين گونه ديد تا مدتي صبر كرد ولي روز به روز اوضاع بدتر مي شد . زن تصميم گرفت تا از مرد جدا شود وطلاق بگيرد وهمين كار راعملي كرد . بعد از مدتي شوهر كرد آن مرد ثروت مند به گدايي افتاده بود روزي در خانه اي را زد وكمك خواست . زن رفت تا مقداري غذا براي آن گدا ببرد شوهر آن زن گفت بيشتر به فقير بده. زن تا در خانه را باز كرد ديد شوهر ثروتمند قبلي اوست كه كارش به گدايي كشيده است . فورا كاري كرد تا آن گدا او را نشناسد در رابست ولي با چشم گريان وارد خانه شد شوهرش گفت چرا ناراحتي ؟ چرا گريه مي كني ؟ فقط گفت:گدای امروزتو شوهر دیروزمن بود. مرد گفت يه چيز عجيب تر آن كه آن گدا يي كه
velveshia
داستانی در موردميرزا جواد آقا تهراني استاد اخلاق واستاد مقام معظم رهبري مقداري سبزي از سبزي فروشي خريده بود واز خانه بر مي گشت گفتند چرا برمي گردي ؟ مي گويند تعدادي مورچه در سبزي است شايد لانه آنها در سبزي فروشي باشد ترسيدم مورچه ها سردرگم شوند بعد به سبزي فروشي رفت ومورچه ها را را آن جا ريخت وگفت الهي شكر كه مورچه ها را آواره نكردم خداوند به من تفضل نمود كه مورچه ها را آواره نكردم شايد دعاي كسي در مورد من مستجاب شده است .
velveshia
مرتاض هندي مي خواست قيافه بگيرد به سگ گفت بمير سگ افتاد ومرد ملا حسين قلي همداني گفت اگر زرنگ هستي او را زنده كن مرتاض هندي گفت من كه نمي توانم ملاحسين قلي همداني روكرد به سگ وگفت : قم به اذن الله آنگاه سگ بلند شد ورفت .