velveshia
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت ......مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت
velveshia
دل پیش تو و دیده به جای دگرستم..... تا خصم نداند که تو را مینگرستم
velveshia
مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی....... به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی
velveshia
قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی .....و آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی
velveshia
امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را .........یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
velveshia
در اوزاکای ژاپن ، شیرینی سرای بسیار مشهوری بود، شهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که می پخت . مشتری های بسیار ثروتمندی به این مغازه می آمدند ، چون قیمت شیرینی ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش آمد مشتری ها به این طرف نمی آمد ، مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است. یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد ، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد. صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می کرد ، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می کرد. وقتی مشتری فقیر رفت ، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمی شوید ، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید؟ صاحب مغازه در پاسخ گفت : مرد فقیر همه پولی را
velveshia
تو پادشاهی گر چشم پاسبانان همه شب........ به خواب درنرود پادشا چه غم دارد