velveshia
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند معنی کور شدن را گره ها میفهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین قصه تلخ مرا ، سرسره ها میفهمند
velveshia
خدایا!!! هَرگــــــز کَسی را به آنچه که قِسمتش نیســــت،عادَت مَده
velveshia
چه بی پــــــــــروا دلـــــــــم آغــــــــوش مـمــــنـوعـه ای را میخــــــواهد.. که شـرعـی بودنـش را تـنـها من مـــــــیدانـم و دلــــــم و تــــــــــو ...
velveshia
روحــم مـي خواهد برود يك گوشه بنشيند پشـتـش را بكند به دنيــا ؛ پاهايش را بغـل كند و بلند بلند بگويد : من ديگـر بــازي نـمـي كنم خـسـتــه ام ...
velveshia
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار این قطار ِ رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاهِ رفته تكیه دادهام! قیصرامین پور
velveshia
همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست! نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم. پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست. وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم! سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد. تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.
velveshia
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدست،بد، است ونه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش،تا به آن حد، گندم ای دوصد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم مرحوم حسین پناهی
velveshia
بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود من چیزی را میخواهم که به رنگ التماس نیالوده باشد....
velveshia
حالم را پرسیدند: گفتم روبه راهم! نمی دانند رو به راهی هستم که تو رفته ای!!!
velveshia
هرگز در زندگی این دو را ابراز نکنید: نخست، آنچه نیستید و دوم ، همه آنچه هستید!
velveshia
گاه با یک گل سرخ ، گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در پس این باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان
velveshia
زندگی رسم خوشایندی است. پرشی دارد اندازه ی عشق، زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد. زندگی شستن یک بشقاب است. زندگی،یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است. سهراب سپهری
velveshia
اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
velveshia
مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.