سلام از پنجره ای مشرف به داستان / همین اول گله کنم که دوستان فقط در حد لایک همکاری می کنند، این هم منو بی رمق می کنه و هم روند همخانی و با هم نوشتن رو کند می کنه / مهم نیس / من حتا اگه یه دوست باشه که با هم بنویسیم هم، کارم رو ادامه می دم / بریم سراغ ادامه ی حرف ها / از فرمالیسم شروع کردیم و شکلوفسکی، بعد رسیدیم به واژه ی "آشنایی زدایی" که شکر حضرت حق هیشکی یاری نکرد! / یکی از مهمترین بخش های تفکر آشنایی زدایی، زاویه ی دید راوی ست / دوست های گل، ما یک سری داستان های کلاسیک و کهن داریم، اینها می تونه پایه ی تمرین و مشق این جلسه و نشست باشه / مشق اینه: یه روایت و داستان قدیمی رو پیدا کنید / معمولن این داستان ها به شیوه ی دانای کل نوشته شده، یا نهایت یکی از شخصیت های داستان نقل کرده / داستان کوتاه قدیمی ای رو انتخاب کنید، بعد از مطالعه روایت رو تغییر بدید و از زبان راوی جدید داستان رو نقل کنید / دقت کنید / مثال: داستان معروف طوطی و بازرگان / بعد از مطالعه، به طور مثال شما خود طوطی رو انتخاب می کنید و داستان رو از دید طوطی نقل می کنید / چند خط یا چند پاراگراف، بسته به سلیقه / منتظر خوندن
1391/03/17 - 12:27 در
مینیمال نویسی
مطابق معمول فقط لایک!!!
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 4 ساعت و 49 دقيقه قبلسکوت
استاده به مار خرده نگیرید فصل امتحاناته
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبلسلام به مقامر عزیز و دوستای خوب
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 4 ساعت و 7 دقيقه قبلچیزی که من از فرمالیسم و آشنازدایی فهمیدم اینه که یه واقعه یا روایتی که به چشم مردم- خودمون- ، عادی و یا شاید عادت شده به شکل نو باید ببینیم
ولی این نو دیدن اگر نتونه واژه های نو بیافرینه چی؟
زاویه دید در آشنایی زدایی – که گفتید مهمه - چی میتونه باشه؟
الان شما می خواهید یه داستان کلاسیک و قدیمی تبدیل به مدرن بشه ؟یا فقط زاویه دید(راوی) تغییر کنه با همون شکل نوشتاری؟
از نو دیدن چیزهایی که برامون عادی شدن سخته!یا شاید اصلاً دیده نمی شه
فقط زاویه ی دید رو تغییر بدید
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 4 ساعت و 2 دقيقه قبلبه نو و کهنه بودن زیاد تاکیدی ندارم
روایت رو تغییر بدید
راوی رو تغییر بدید و داستان رو دوباره بنویسید
.
باشه لولی جان
امیدوارم بعد امتحانات بهتر بشه
ممنونت استاد
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 55 دقيقه قبلفقط نگفتید در کل این چیزی که از فرمالیسم و آشنایی زدایی فهمیدم همینه! یا دوباره تو باقالیام!
نه
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 47 دقيقه قبلکلیتش درسته
ولی
یه سرچ بکنی توی نت و مطالعه کنی خیلی کامل می شه رفیق
آشنایی زدایی فقط تفاوت روایت نیست
انواع فضاهای مختلفه
مثلن داستان معروف چوپان دروغ گو
می تونه روایت از سمت یک گرگ باشه
یا یه روستایی که چند بار گول خورده
یا خیلی فضا های دیگه
خلاقیت و ذهن بکر می خاد
داستان قدیمی آخه از کجا بیاریم مقامر جان؟!
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 43 دقيقه قبلتازه سرج کردم... اینم...
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 42 دقيقه قبلمرسی
سعی خودمو میکنم
حداقل چند تا اسم میبردی از تو اونا ما انتخاب میکردیم
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 42 دقيقه قبلبانو کتاب زیاده
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 36 دقيقه قبلداستانای کلیله و دمنه - کشکول بهایی- کشکول طبرسی...
ای بابا
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 36 دقيقه قبلتنبلی نکنید
دست کم هزار تا داستان توی ذهن مون هست
توی نت که اون قدر هست که می شه هزار تا نوشت
داستان های کوتاه مثنوی
شاهنامه
عاشقانه ها
داستان های عامیانه
انواع مختلف
باشه چشم چه استاده خشنی!
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبلمرسی علی از راهنمائیت
اینجا باید بنویسیم؟
مقامر جزو اون 4 تا گروه نبود و طوطی رو نوشت؟ 
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبلاینجا باید بگیم ...داستانمونو؟
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 22 دقيقه قبلاینجا باید بنویسیم؟
مقامر #میشه جزو اون 4 تا گروه نبود و #داستان ِ طوطی رو نوشت؟ 
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 8 دقيقه قبلمشقا داره سخت میشه و ما هم تنبل ، آقا این نوشته های قبلی رو قرار بود دربارشون صحبت کنی
14 سال و 5 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 4 دقيقه قبلمن مینویسم ! سعی میکنم تا آخر شب یا فردا شب تحویل بدم ! ولی اول باید داستانو پیدا کنم !
14 سال و 5 ماه و 3 روز و 17 ساعت و 48 دقيقه قبلروزی گرگی در جنگلی زندگی میکرد که هر روز دختری با شنلی قرمز از آن جنگل عبور میکرد و سبدی در دست داشت و خیلی هم بوی خوبی میداد اهم اهم سبد بوی خوب نمیداد ! دختر بوی خوبی میداد !! یک روز گرگ جنگلی که خیلی گرسنه شد بود با خودش گفت ( شروع داستان ) : اه ! لعنتی ! این دختره هر روز از اینجا رد میشه منم فقط میشینم نگاش میکنم ! اینم شد زندگی ! باید بخورمش ! اینجوری نمیشه ! خب حالا باید فک کنم چجوری باید بخورمش ! آها ! فهمیدم ! تعقیبش میکنم ببینم کجا میره ! . فردای اون روز که دخترک داشت از توی جنگل رد میشد گرگ دید دختر رو : آها ! خودشه ! برم ببینم کجا میره ! اونجا کجاس ؟ یه خونه ! وسط این جنگل ؟ چرا من ندیده بودم این خونه رو ! اون پیرزنه کیه ؟ دختره چه زود رفت تو خونه ! برم تو خونه رو یک نگاهی بندازم ! اوه مثل اینکه مامان بزرگشه ! راستی مامان بزرگ چی هست ؟ مهم نیست حالا ! ذهنمو در گیر نمیکنم ! اوه! فک کنم داره میاد بیرون ! قایم شم . دخترک رفت تا چند تا تمشک برای کیکی که میخواست بپزه جمع کنه : خب فک کنم واسه این که فعلا بتونم از گرسنگی در بیام این مادر بزرگه رو به عنوان دسر میخورم تا دختره بیاد که اونو به عنوان غذا بخورم ! عجب فکر خوبی ! خوبه تو ناسا کار نمیکنم! راستی ناسا چی هست ؟ مهم نیست . گرگ در خونه مادر بزرگ رو زد و تا مادر بزرگ درو باز کرد : قورت ! آخیش ! چقد راحت خوره شد ! برم روی تختش بخابم تا دختره بیاد ! اا ! یه کلاه گیس اینم میزارم سرم تا دختره فک کنه من مادر بزرگشم . گرگ روی تخت خوابید و دخترک وارد شد : سلام دخترک من ! خوبی ؟ بیا جلو ماچت کنم میخوام بهت گل بدم ! قورت ! قورت ! فک کنم شالش توی گلوم یکم دیر پایین رفت اشکال نداره ! ولی اونقد هم خوب نبود ! ولی خب ! سیر که شدم ! بخوابم ! تق ! آخ ! چی بود ! فک کنم داره به زور خوابم میبره ! آخیش عجب خوابی بود ! وایی ! چقد سنگین شدم! فک کنم درست حضم نشدن برم آب بخورم ! مثل سنگ میمونن اینا! آشغال خور نبودیم که شدیم ! خب اینم از چاه آب ! وایسا ببینم توش آب هست ! واییییییییییی ! شولوپ . خب گرگ قصه ما چون توی شکمشو نگهبانی که اونو دیده بود پر سنگ کرده بود افتاد توی چاه و غرق شد ! و دخترک و مادر بزرگش هم به خوبی و خوشی کیک رو پختن و خوردن !
14 سال و 5 ماه و 3 روز و 17 ساعت و 21 دقيقه قبلببخشید اگه خوب نشد ! کم بود داستان و وقت بود ! ببخشید دیگه !
آورده اند که زاهدی برای قربانی کردن، گوسفندی خرید. در راه عده ای او را دیدند،طمع کردند و با یکدیگر قرار گذاشتند که او را فریب دهندو گوسفند را ببرند پس یکی از آنان پیش آمد و گفت: ای شیخ این سگ را از کجا می آوری؟دیگری از کنار اوگذشت و گفت: مگر شیخ قصد رفتن به شکار را دارد؟ و سومی هم به آنان پیوست و گفت : این مرد به ظاهر انسان نیکویی است،اما زاهد نیست. چرا که زاهدان را چه به هم صحبتی سگ!!! زاهدان دست و جامه ی خود را از سگ پاک نگاه می دارند . بدین ترتیب هرکسی چیزی گفت تا اینکه شک وتردید دردل زاهد افتاد وبا خود گفت شاید که فروشنده جادویی کرده واین سگ به چشم من به شکل گوسفند آمده! پس در همان حال گوسفند را رها کرد ورفت وآن جماعت نیز ان را بردند.(اصل قصه،از کلیله و دمنه)
14 سال و 5 ماه و 3 روز و 15 ساعت و 51 دقيقه قبل***
به قصد قربانی، گوسفندی خریدم و به سمت خانه راهی شدم.در راه مرد رندی به من رسید وگفت: ای شیخ این سگ را از کجا آوردی؟ اعتنا نکردم،سخن بیهوده و گزاف می گفت .این که بندش در دست من است سگ نیست ! گوسفند است.
چندی نگذشت شخص دیگری از کنارم در حال عبور گفت: مگر شیخ قصد رفتن به شکار را دارد؟
- ولی من که قصد شکار نداشتم. به حیوانی که بندش در دستم بود نگاه کردم درست بود که این حیوان پشم زیادی نداشت و گوش ها و زبانش مثل سگ آویزان بود ولی گوسفند بود!
در همین فکر بودم که مرد دیگری به من رسید و گفت: تو که به ظاهر انسان نیکویی هستی ، ولی زاهد نیستی؟! چرا که زاهدان را چه به هم صحبتی با سگ ! زاهدان دست و جامه ی خود را از نجاست سگ پاک نگاه می دارند...
بدین ترتیب در راه هر کس به من می رسید از حیوانی که همراهم بود و من آن را به عنوان گوسفند خریده بودم حرفی می زد.
شک و تردید به جانم افتاد با خود گفتم شاید فروشنده جادویی کرده که این سگ به چشم من به شکل گوسفند آمده ! ولی فی الواقع سگ است.
با این فکر بند سگ را از دست خود رها کرده و از ترس گزندش پا به فرار گذاشتم. کمی که دورتر شدم برگشتم تا ببینم سگ در چه حال است که آن گوسفند را میان جمعی دیدم که حقیقت سگ بودنش را برای من آشکار کرده بودند.
***
علی :جسارتاً فی الحال میدانیم که این قصه هیچ شباهتی به سبک فرمالیسم ندارد ولی فی الواقع زبان راوی را که عوض کرده ایم!
[کاری بود که از دستم بر میومد] منتظر نقدهای سبز شما هستیم ...
اگه جای شنل قرمزی بودم هیچ وقت نمیذاشتم مادر بزرگم وسط جنگل تنها زندگی کنه. هر جوری بود راضیش میکردم بیاد پیش ما .و سالهای سال با خوبی و خوشی با هم زندگی میکردیم.
14 سال و 5 ماه و 3 روز و 15 ساعت و 48 دقيقه قبلبه فکر فرو رفته بود. بلای تپه های بلند و سرسبز ، نی می زد و به گوسپندان و بره ایش نگاه میکرد. سالها بود که اهالی ده بجز یک چوپان بیشتر به او نگاه نمی کردند همیشه تنها بود از صبح علی الطلوع تا غروب با گله اش بر فراز دشت ها بود. خسته شده بود ازین نگاه تکراری .چند روزی بود با خود فکر می کرد چه کند تا مردم دوباره او را ببینند و باز مورد توجه قرار بگیرد؟! تا اینکه فکری مثل جریان برق از سرش رد شد، نی را زمین گداشت گله را به سگ با وفایش سپرد فریاد زنان از تپه پائین آمد: آی! به دادم برسید بیچاره شدم! برد، خورد، گله ام رنابود شد! مردم ، بیچاره شدم ! گرگ!گرگ!
14 سال و 5 ماه و 3 روز و 8 ساعت و 28 دقيقه قبلهمین طور بر سر می کوبید و فریاد میزد در ده می دوید مردم یکی یکی از خانه ها مغازه ها سر مزارغ بیرون دویند هر کدام چوب و بیل و هر چیزی که بشود از پس گرگ بر آمد برداشتند و به راه افتادند! وقتی به دشت رسیدند در کمال تعجب دیدند که گله به آرامی در حال چرا ست و هیچ اثری از گرگ نیست!
وقتی از چوپان پرسیدند که این چه کاری بود؟ با حنده گفت: می خواستم ببینم هنوز هم همولایتی هایم هوایم را دارند یا نه؟ رو سفیدم کردید ، دست مریزاد!
اهلی ده دلخور و ناراحت با شانه های افتاده فکر های در هم ریخته به ده برگشتند.
صبح از راه رسید و خورشید هنوز بی رمق بود. چوپان با گله اش رهسپار دشت شد و هنوز از کاری که دیروز کرده بود لبخند بر لب داشت برای ساعتی سر گرم شده بود و از این کار لذت برده بود. به دشت رسیدند گله مشغول چرا شد. خورشید به وسط آسمان رسیده بود، چوپان حوصله اش سر رفته بود دستش را از روی سر برداشت و کلاه نمدی اش را که روی چشم کشیده بود به سر گذاشت و از روی علفهای تازه بلند شدو نشست! به فکر فرو رفت باز همون فکر دیروزی قلقلکش می داد از لذتی که برده بود ته دلش قند آب شد دوباره بلند شد و دوباره داستان تکرار شد! مردم سراسیمه دویدند به کمک و بعد از رسیدن به دشت دیدن گله عصبانی شدند و بعد از داد م بی داد به ده برگشتند . اما چوپان می خندید و راضی بود از اینکه چند ساعتی را مشغول کاری دیگر می شود!
روزها گذشت و چندین بار چوپان این شوخی را تکرار کرد. هرچند مردم ده دستش رو خونده بودند و کمتر اهمیت می دادند.
تا اینکه غروب یکی از روزها آخرین لحظه ها که چوپان داشت گله را برای برگشت به ده جمع می کرد گرگی از دور پیدا شد. چوپان با دیدن گرگ رنگ از رویش پرید
فریاد زد و به سمت گرگ دوید تا شاید بترسد اما گرگ گرسنه فقط به سمت گله می دوید . هرچه چوپان فریاد زد : کمک ! مردم ، به دادم برسید! گرگ گله ام را برد!
14 سال و 5 ماه و 3 روز و 8 ساعت و 23 دقيقه قبلهیچ کس اهمیتی نداد و اینبار مردم می خندیدند و با هم می گفتند باز چوپان به سرش زده! بچه ها می گفتند چوپان دروغ گو باز خواب نما شده و می خندیدند!
هیچ کس باور نکرد بعد از ساعتی چوپان با لباس های پاره و خونی با سرو صورتی زخمی از نبرد با گرگ به ده باز گشت با اندگ گوسفندی که از گله برایش باقی مانده بود! و در دل خودش را سرزنش میکرد.
ممنون از بانو
14 سال و 5 ماه و 1 روز و 8 ساعت و 30 دقيقه قبلممنون علی
متشکر علیرضا
همه رو خوندم
با هم حرف می زنیم
سوال من جا افتاد انگار : )
14 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 20 دقيقه قبل توسط موبایلبنویس گلپری جان
14 سال و 5 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 16 دقيقه قبلاین یه اتفاق عمومیه
گروه ها کارکرد دیگه ای دارند