دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

«-(¯` قسمتِ سوم ´¯)-» .:. متنِ داستان همواره در 2 اول زده خواهد شد .:. برای خواندنِ قسمت اول و قسمتِ دوم به لینکها مراجعه فرمایید!

1391/04/17 - 15:26 در خــوابگاهِ مختلطـ
2 ديدگاه
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

هوا سرد بود ... باد می وزید ... پنجره باز بود ... روز بود ... ابرها تو آسمون بودن ... آدما رو زمین بودن ... یه فنچ داشتن قلقلی بود ... سرخ بود ... نه سفید بود ... می زدی زمین هوا می رفت ... ولی u=mgh پس سریع دوباره میومد زمین ! ... نویسنده داشت فضا سازی می کرد ! ... ملت داشتن این رولو می خوندن ... الان نویسنده داشت رو مخشون راه می رفت ... الان داشتن تو دلشون می گفتن تو چقدر شیرینی فریبا ! ... الان فریبا با نوک رفت تو شیکمشون !
ملت : فضا سازی بسه برو سراغ اصل مطلب !
فریبا : پیشنهادِ مدیریت اعظم بود فضا سازی کنم !


ملتِ دنبالر تا وقتی که مینی بوس قرمز رنگِ خوابگاه برسد ؛ دور هم تو تالار نشسته بودن و داشتن شعر می گفتن شعر می شنفتن .
@✔کتــ☾ــے ... : غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره ... آخر خط زندگی این نفسای آخره ... @Phoinex " ه " بده !
شهرام : هر کی از مامانش قهر می کنه ... می خواد بیاد یه شبه خواننده شه ! بقال و چقال و کوپن فروش ... می خواد معروف یه شبه گنده شه ! ... @آناهیتا " ه " بده .


<< یه ساعت بعد>>


آنا : @reza p " ه " بده !
رضا : هــعــی ! ... @یـ ـک آدمـ ـ " ی " بده !
حمید : بچه ها من تو کمپِ امتحانام از اونجا اس ام اس می زنم شما ادامه بدید من اومدم جبران می کنم !
ملت دنبالری در کف اینکه حمید کی گوشی خریده و شیرینی نداده ، مجلسو به هم می ریزن و شروع می کنن به سر و صدا کردن .

بعد منکرات می ریزه و برای کنترل کردن این شورش عظیم دنبالری جمعیت غیر آسلامی رو تفکیک می کنه ، مردا اینور زنا اونور !(کپی رایت بای سندی !)



- بـــــــــــــیق بـــــــــــــیق ... افکتِ دالبی شده یِ بوقِ مینی بوس


-اتفاقاتِ درون سرویسی ، !!!

14 سال و 4 ماه و 4 روز و 13 ساعت و 56 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

.:. شیش ساعتُ سی دقیقه ی بعد ... کمپِ دره ی اورندو .:.

کتی به محضِ پیاده شدن از مینی بوس با شتاب شِديدي مي خوره زمين . از موجي كه در اثر اين ضربه ايجاد مي شه ، سر رضا كه داشت حركت تاييد رو مي رفت از تنش جدا مي شه و ميفته توي چاله اي كه از فرو رفتن کتی ، توي زمين ايجاد شده . کتی كه هيچ آسيبي نديده ، خاك شلوارش مي تكونه ، از چاله مياد بيرون و سر رضا رو پرت مي كنه واسه تنه اش !
- سَرم ، سر عزيزم !! من سردار رضا هستم ! من سَر دارم !
فریبا نگاهي به رضا مي اندازه ، نُچ نُچي مي كنه و سوزن نخ رو از جيبش در مياره و به دنبال چيز ديگه اي مي گرده . شاكي ، جيب خودش و بقيه رو زير و رو مي كنه .. سر انجام با موفقيت عينكشو از لاي موهاي مي كشه بيرون !!

. . .


" گرومپ گرومپ گومب گومب

گرومپ گرومپ گومب گومب "

ملت از وحشت تو بغل همدیگه پریدن و به عمق جنگل خیره شدن.
کتی: فریبا فکر کنم چیزا هستن!
- چیزا دیگه کین؟
-چیزا دیگه! همونا!
-کیا؟!
-چیزا! آدمخوارا !
- برو باب همچین چیزایی وجود نداره !
- ها؟! راست می گیا!

!!!
ملتِ دنبالری به سمتِ نازگل خیره میشن ؛ @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . درحالی که بی شباهت به روح نبود گفت :
-یه صدایی از اینور میاد !!

ملت : مـــــــــــــــــــــآآآع




>>> پایانِ قسمتِ سوم <<<

@شَـہ ـرامـ ـ .. شهرام

14 سال و 4 ماه و 4 روز و 13 ساعت و 52 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(5 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)