دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

«-(¯` قسمتِ چـــهارم ´¯)-» .:. متنِ داستان همواره در 2 اول زده خواهد شد .:. برای خواندنِ قسمت سوم به مراجعه فرمایید!

1391/04/20 - 14:56 در خــوابگاهِ مختلطـ
2 ديدگاه
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

دیشدین دیرین دین دین (آهنگ فوتبالیست ها)
تیم فوتبالِ دنبالر برای فصل جدید اسپانسر،بازیکن، مدیر برنامه، توپ جمع کن، مربی، کاپیتان و غیره می پذیرد! با ما تماس بگیرید! پایان آگهی بازرگانی
-----


گــــــــرومپــــــــــ گــــــرومپـــــــــــ !

@شَـہ ـرامـ ـ از بغل @آناهیتا ... اممم نه چیزه از بغل @✔کتــ☾ــے ... ... ها؟ نه از بغل @خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . ...نه! نه از بغل... بابا از بغل یکی بیرون اومد دیگه! چه گیری دادید!
خلاصه شهرام از بغل همون! بیرون اومد و آهسته آهسته به سمت بوته ها نزدیک شد ( شجاعتو حال می کنید؟)

گرومـــــــپ گــــــــرومپ

آنا : نه نرو شهرام نرو!
شهرام: بذار برم آنا! من باید گروه رو نجات بدم! اگه بر نگشتم بده اون شعری که پارسال برام گفتیو رو سنگ قبرم هک کنن!
- باوش!

نویسنده: خفمون کردین! خب مرتیکه پاشو برو ببین چه خبره دیگه!!

شهرام به بوته نزدیک شد و دستش را روی برگها گذاشت.

- خخخخخششششش


همه با چشمانی به قاعده یِ تَه نعبلکی به شهرام خیره شدند و با دیدن پیکر سبز پوش ِدر کل سبزیه یک سبزی که در آن سوی بوته ایستاده بود به این شکل در آمدند:

- ببخشید مزاحم شدم توپ ما نیافتاده تو حیاط شما؟

.... @✘ farHad ✘

این بود که به سمت در می دوید و خودش را در بغل ِ...ها؟ نه ببخشید این آنا بود که... نه چیزه این کتی بود که می دوید و.... زهر مار! خفمون کردید! شهرام همونجوری که دم بوته ها وایساده بود به طرف فرهاد دوید و خودش را در بغل او انداخت!!!

چند دقیقه بعد همه دور آتشی که بطور در آن محل ظاهر شده بود، نشسته و در حالیکه عینک تیره زده بودند و بارانی های کارگاهی شان را به تن داشتند به یکدیگر نگاه می کردند.

@reza p دماغش را بالا کشید نقشه ی دره ی اورندو را روی زمین پهن کرد و در حالیکه وقتی به همه نگاه می کرد به به فرهاد نگاه می کرد! گفت: وضعیت فوق اضطراریه! از یه منبع موثق شنیدم تموم این نقشه برای این بود تا ما بتونیم یه کاری انجام بدیم !!!
ملت : صحیح است! صحیح است !

@raha توسطِ دشمنانِ کوردل ربوده شده ! باید پیداش کنیم؛ بعد هم باید غول این مرحله که استر هستشو بکشیم تا بریم مرحله ی بعد! روشنه؟!...

14 سال و 4 ماه و 17 ساعت و 57 دقيقه قبل
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

-----ساعتی بعد سلول انفرادی ----------

رها روی زمین سرد و تاریک سلول می نشیند. احساس تنهایی چون بازویی بر گلویش چنگ می اندازد. برای شکستن سکوت حاکم بر سلول شروع به شعر خواندن می کند.

اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره....
.
.
.
من بــــــزغاله می خوااااام!

و گریه ی رها فضای سلول سرد را سرد تر می کند.روی دیوارها شعر ها و خط های زندانی های قبلی که در این سلول زندانی شده بودند دیده می شود.

من وقتی کتی - دوست همزاد - را می بینم که زیر درخت نارون فزیولوژی می خواند به اندازه ی یک موش صحرایی دلم می گیرد!
امضاء: فنچ

آه نی نی ! :ایکس
امضاء : آنا

ما بازی بیش نبودیم!
امضا: جمعی از کاربرانِ مخفی !
و...
رها یک تیکه گچ را با اندوه فراوان ! برمی دارد و شروع به نوشتن می کند.

آه، من چقدر بد بختم!
امضاء : رها

در همین اثنا صدایی از بلند گو بلند می شود.زندانی سلول شماره ی شونصد و شصت و شش ملاقاتی داری!

--------------اتاق ملاقات----------

رها پشت شیشه گوشی را برمی دارد و از آن طرف سیل عظیم ملاقاتی ها جاری می شود. فریبا چنگولاشو به شیشه می کشد و نازگل اشک چشماشو پاک می کند. @Bahar هم با ناراحتی یکی از آدامس هاشو باد می کند و توی شیشه می ترکاند. @♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ هم یکی از نقاشی ها شو!( فقط تو صفحه عکسِ انریکه دیده می شه!)
از پشت شیشه نشون می دهد! ... @-shadi- یک عروسک زشت و بد ترکیب را بالا می آورد و ازپشت گوشی می گوید:
-ببین مَمَل رو برات آوردم!

عومل پشت صحنه:

ناگهان فرهاد صدایش را آرام می کند و می گوید:
- ما امشب ساعت 12 بیرون میاریمت!!


>>> پایانِ قسمتِ چهارم <<<

14 سال و 4 ماه و 17 ساعت و 54 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(8 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)