هفتههای شیفت عصر ُ اون ناهار زورکیای ساعت 11 صُبش، قمقمههایی که یا آب ُ سرد نیگه نمیداش یا که همه کتاب دفترارو خیس میکرد، اون خطکشا که پشتش جدولضرب داشت ُ مامان نمیذاش ببرم مدرسه، استرس ورقه امتحانیای امضا نشده که لا کتاب فارسی جامونده بود، پاککن سفیدایی که میفتاد زیر پا همکلاسی ُ سگرمههایی که تو هم میرف از سیاه شدن دفتر مشق، صُبای شمبه ُ خانم مدیر ُ ناخنای کوتاه نشده، هیجان اجرا برنامه صبگاهی سر صف، زنگ تفریح ُ مأمورای دم آبخوری ُ راپلهها، کلاس سوم ُ مشق نوشتن با خودکار، صدا بوق تاکسی نارنجیه وختی میرسید جلو مجتممون ... راسی ما به خانم بهداشتمون میگیم زری جون، شما چی ؟
1391/06/09 - 17:52 در
اعترافات کودک امروز من