بسه این #سکوت رو بشکن دردو دل کن پا بذار رو غرورت من خودم دریای دردم ولی بازم من میشم سنگ صبورت میدونم اگه نباشی من مثل یه کوه دردم یه جایی گوشه قلبت دنبال خودم میگردم
#دست مرا #بگیر که #طوفان گرفته است با من بمان که غربت من جان گرفته است شالی برای سوز پریشانی ام بباف این فصل سبز رنگ زمستان گرفته است آواره نگاه تو مانده است سالها این دل که راه کوه وبیابان گرفته است يك عمر زیر سقف نگاه تو بوده ایم امشب خبر رسید که باران گرفته است باورمکن اگرچه ببینی به چشم خویش دل-دوره گرد چشم تو- سامان گرفته است این آسمان که تکیه به لبخند داده است از ما ستاره های فراوان گرفته است جاریست خون رگ رگ من در رگ غزل این بودن من است که پایان گرفته است