yase kabud
شبها می نشینم و از ماه می نویسم ... از زیبایی اش ... از اینکه مرا افسون کرده می نویسم ... و نامش را عاشقانه صدا می زنم... و او هر بار چشمانش را در کاسه می گرداند... پنبه ای در گوشهایش فرو می کند و زیر لب می گوید ... باز هم شب شد باز هم یک شاعر دیوانه دیگر ... !
yase kabud
خبر از يک بهار آشنا نيست ... کسي حتي نميپرسد: «چرا نيست؟»... اگر دست من و گنجشکها بود ... ولي دست من و گنجشکها نيست ...
سلامــــــــــــــ گلمــــــــــــ خوبی
13 سال و 9 ماه و 2 روز و 14 ساعت و 23 دقيقه قبلسلام دوستم ، ممنون ... شما خوبی؟
13 سال و 9 ماه و 2 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبلمرسی به خوبیه تو گفتم عرض ادبی بکنمــــــــــ گلمـــــــ
13 سال و 9 ماه و 2 روز و 14 ساعت و 18 دقيقه قبلممنون عزیزم ...خیلی گلی ...
13 سال و 9 ماه و 2 روز و 14 ساعت و 16 دقيقه قبل




13 سال و 9 ماه و 2 روز و 14 ساعت و 13 دقيقه قبل