خستگـــي را تـــو به خاطـــر مسپـــار کـــه افــــق نزديــــک است ... و #خدايــــي-بيـــــــدار ... کـــه تـــو را مــــي بيـنــد ... و به عشــــق تــــو همه حادثه هـــا مــــي چينــد ... کـــه تـــو يــــادش افتـــــي ! و #بدانـــــي-کــــه-همه-بـــخـشـش-از-اوســــت ...
تو گردان شایعه شد.نماز نمی خونه! گفتن:«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!» باور نکردم و گفتم:«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.» وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم.با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سرحرف را باز کنم. ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی… لبخندی و گفت:
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.
توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش رابا من خواند.دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم.هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد.
آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد. با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد….
سلامــــــــــــــ گلمــــــــــــ خوبی
13 سال و 8 ماه و 30 روز و 4 ساعت و 44 دقيقه قبلسلام دوستم ، ممنون ... شما خوبی؟
13 سال و 8 ماه و 30 روز و 4 ساعت و 41 دقيقه قبلمرسی به خوبیه تو گفتم عرض ادبی بکنمــــــــــ گلمـــــــ
13 سال و 8 ماه و 30 روز و 4 ساعت و 38 دقيقه قبلممنون عزیزم ...خیلی گلی ...
13 سال و 8 ماه و 30 روز و 4 ساعت و 36 دقيقه قبل




13 سال و 8 ماه و 30 روز و 4 ساعت و 34 دقيقه قبل