ENSAN
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است. پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.{ادامه دارد}
yase kabud
من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالـــــم /نکند فرق به حالــــــم چه برانــــی ... چه بخوانــــی/چه به اوجـــــــم برسانی ... چه به خاکـــــم بکشانــی /نه من آنـــم که بــرنجم نه تو آنـــــی که بـــرانی
yase kabud
خدایا ... با همه ی فاصلهای که از تو گرفتهایم ... هنوز هم ، چقدر به ما نزدیکی ...
yase kabud
قلب من قالی خداست /تار و پودش پر از فرشته هاست/ پهن کرده او دل مرا /در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب /برق می زند قالی قشنگ و نو نوار من /از تلاش آفتاب /شب که می شود خدا روی قالی دلم راه می رود؛/ ذوق می کنم، گریه می کنم/ اشک من ستاره می شود/ هر ستاره ای به سمت ماه می رود... /یک شبی حواس من نبود /ریخت روی قالی دلم شیشه ای مرکب سیاه/ سالهاست مانده جای آن/ جای لکه های اشتباه... /ای خدا به من بگو:/ لکه های چرکمرده را کجا خاک می کنند؟ /آه... آه از اینهمه گناه و اشتباه/ آه نام دیگر تو است/ آه بال می زند به سوی تو؛ /کبوتر تو است... /قلب من دوباره تند تند می زند/ مثل اینکه بازهم خداست/ روی قالی دلم قدم گذاشت... /در میان رشته های نازک دلم، /نقش یک درخت و یک پرنده کاشت/ قلب من چقدر قیمتی است /چون که قالی ظریف و دستباف اوست /این پرنده ای که لای تار و پودش است، هدهد است /می پرد به سوی قله های قاف دوست...!
yase kabud
دست هایم به آرزوهایم نرسید، آنها بسیار دور اند؛ اما درخت سبز صبرم می گوید : امیدی هست ... دعایی هست ... خدایی هست ...
yase kabud
وقتی به دنیا می آییم در گوشمان اذان می گویند وقتی می میریم برایمان نماز می خوانند زندگی چقدر کوتاه است فرصتی از اذان تا نماز ...
yase kabud
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز او را زير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند . اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند . پائلو کوئیلو همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم .
yase kabud
سكوت آب هم نشان انتظار توست و سنگ هم به بی كلامی اش تورا چه عاشقانه جار می زند ...
yase kabud
گفتم: كه روی ماهت از من چرا نهان است؟ گفتا: تو خود حجابی ور نه رخم عیان است ...
yase kabud
وقتی از خوشی هایت گذشتی و زندگیت را وقف فرزندانت کردی ، وقتی آنها را به آ رزوهای کوچک وبزرگشان رساندی ، وقتی که دیگر از جوانیت چیزی باقی نماند تا به پایشان بریزی ، آنوقت می توانی در خانه سالمندان رسم روزگار را تحسین کنی ... !
ENSAN
انسانهای خوشبین و بدبین هر دو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع میکند و بدبین چتر نجات را.
yase kabud
بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردای قوی . بزرگ شدیم دخترا عاشق مردای قوی شدن و پسرا عاشق عروسک ...
yase kabud
روزگاری بود میوه اش فتنه ، خوراکش مردار ، زندگی اش آلوده ، سایه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند . تازیانه ستم ، عاطفه را از چهره ها می سترد . تاریکی ، در اعماق تن انسان زوزه می کشید و دخترکان بی گناه ، در خاک سرد زنده به گور می شدند . و در این هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ایستاد و زمین در زیر پاهای او استوار گردید . بعثت رسول اکرم مبارک باد
سلامــــــــــــــ گلمــــــــــــ خوبی
13 سال و 9 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 53 دقيقه قبلسلام دوستم ، ممنون ... شما خوبی؟
13 سال و 9 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 49 دقيقه قبلمرسی به خوبیه تو گفتم عرض ادبی بکنمــــــــــ گلمـــــــ
13 سال و 9 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 47 دقيقه قبلممنون عزیزم ...خیلی گلی ...
13 سال و 9 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 45 دقيقه قبل




13 سال و 9 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 42 دقيقه قبل