yase kabud
از مرز ابرهای بهاری عبور کرد / چشمی که رد پای شما را مرور کرد / تنها به شوق لمس شما ابر بیامان / یک شهر را به وسعت باران نمور کرد/ روزی هزار مرتبه تقویم ناامید/ تاریخ روز آمدنت را مرور کرد/ تأثیر یک غروب غمانگیز جمعه بود/ مضمون این غزل که به ذهنم خطور کرد /اصلاً خیال روی شما سالهای سال/ دیوان شاعران جهان را قطور کرد ...
yase kabud
مشق های آب بابا را یادمان رفت /رسم نوشتن با قلم را یادمان رفت /شعر خدای مهربان را حفظ کردیم/ اما خدای مهربان را یادمان رفت ...
yase kabud
مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران دردوران غیبت میفرماید:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت اینجا را مرتب کنیدتا من برگردم خودش هم رفت پشت پرده.از آنجا نگاه میکرد میدید کی چه کار میکند، مینوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند ...یکی از بچهها که گیج بود،حرف پدر یادش رفت.سرش گرم شد به بازی.یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید یکی از بچهها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمیگذارم کسی اینجا را مرتب کند یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمیگذارد، مرتب کنیم اما آنکه زرنگ بود،نگاه کرد،رد تن آقاش را دید از پشت پرده.تند و تند مرتب میکرد همهجا را میدانست آقاش دارد توی کاغذ مینویسد هی نگاه میکرد سمت پرده و میخندید.دلش هم تنگ نمیشد.میدانست که آقاش همین جاست توی دلش هم گاهی میگفت اگر یک دقیقه دیرتر بیاید باز من کارهای بهتر میکنم آن بچه شرور همه جا را هی میریخت به هم،هی میدید این خوشحال است،ناراحت نمیشود وقتی همه جا را ریخت را ریخت به هم،آن وقت آقا آمد..
yase kabud
لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: میبایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر میكرد. كار را نیمه تمام رها كرد ... {دیدگاه}
yase kabud
فرصت كم است! مگر عمر آدمى چند هزار سال است؟! چه زود مىگذرد مثل صفحات كتابى كه باد آن را ورق مىزند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد …
yase kabud
صدایت را نمی شنوم این روزها. با من سخن بگو. دلم تنگ شده است برای صدایت... اگر خواست من خواستت نیست، حرفی نیست. حرفی نبوده است. حرفی نخواهد بود.بگذار صدایت را بشنوم. دل به امید صدایی که مگر از تو رسد.
yase kabud
پشت سر قرنی که طی شد /پیش رو صد برگ تازه /انتخاب آدمی چیست؟ /زندگی یا مرگ تازه /قرن طوفان تباهی /قرن باران سیاهی/ گریه های از ته دل /خنده های اشتباهی/ قرن غم های حقیقی/ دلخوشی های مجازی/ لحظه لحظه در ترقّی /صنعت تابوت سازی/ قرن تخریب تفاهم /انفجار آشنایی /قرن مریم های موجی/ لاله های شیمیایی /قرن تبعید محبت/ موسم پژمردنِ دل/ قرن تکثیر تقلّب /قرن خنجر خوردن دل/ پاک بازی رو به کاهش/ نانجیبی در فزونی /سینه سینه در سرایت /دشمنی های عفونی/
yase kabud
باران را می توان در هنگام خوردن به شیشه تا حدودی شمرد/ باران روی شیشه پس از گاهی شروع به سرازیر شدن میکند.... من نیز از باران میاموزم در هنگامه ی خوردنم با دیوار ها جریانم را حفظ کنم ...
yase kabud
ما حاصل یه جهش در ژن آفتاب پرستیم اینگونه که تند تند رنگ عوض میکنیم!
yase kabud
مترسک همیشه میترسید امّا نمیترساند. مترسک همیشه چوبی بود. مترسک همیشه تنها بود. مترسک همیشه یک لنگه پا در وسط گندمها ایستاده بود. مترسک کلاه حصیریاش را دوست میداشت و پرندگانی که بر روی شانههایش آشیانه میکردند. مترسک همیشه دستانش رو به آسمان بلند بود و دعا میکرد که ای کاش انسان باشد. مترسک همیشه میترسید، اما نمیترساند. مترسک همیشه دوست داشت انسان باشد. اما مترسک همیشه برای انسانها یک مترسک بود.
yase kabud
همه افسردنا ، خودمونیم . یه فکری به حال خودمون نکنیم از دست رفتیم.
سلامــــــــــــــ گلمــــــــــــ خوبی
13 سال و 9 ماه و 1 روز و 8 ساعت و 16 دقيقه قبلسلام دوستم ، ممنون ... شما خوبی؟
13 سال و 9 ماه و 1 روز و 8 ساعت و 13 دقيقه قبلمرسی به خوبیه تو گفتم عرض ادبی بکنمــــــــــ گلمـــــــ
13 سال و 9 ماه و 1 روز و 8 ساعت و 11 دقيقه قبلممنون عزیزم ...خیلی گلی ...
13 سال و 9 ماه و 1 روز و 8 ساعت و 9 دقيقه قبل




13 سال و 9 ماه و 1 روز و 8 ساعت و 6 دقيقه قبل