yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
هنوزم منتظرم وسط یک شب بارانی که از شدت تب عرق کرده ام بیدارم کنی و بگویی چیزی نیست خواب میدیدی...
yedokhtare 웃
نذر کرده ام ، اگر خدا روزی با من سر ساز گاری گذاشت ... سفره ی دلم را باز کنم ! باور کن ، تمام گرسنگان دنیا سیر می شونـــــــــــد .
yedokhtare 웃
درد دارد وقتی به او فکر میکنی دلت آغوشش را میخواهد ... اما ... میدانی نمیشود ... پس با نفسی_عمیق زمزمه میکنی : خوشبختیت آرزومه.....
yedokhtare 웃
چـه اشتـباهِ بـزرگـی ، مـُردن بـرایِ کـسی که واسـه خیـلیـا کـفـن پوسـونـده
yedokhtare 웃
شیـرینش بغض میکند ناخن خوار شده است دلگـیـر است دستآنش میلـرزد اتانول میبلعـد خیره ی خیرس بـ…. . . . بگذریـم… اسم او دیگــر فرـهـآد نیست جلآد استــ…. تلخـی کن شیریــنم….