yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
یـــادَتــــ زَهـ ــ ر میـــکُنـ ـَـد بـِهــ کــ ــامــَمـــ ـ زنـ ـدِگیـ ــ را
yedokhtare 웃
این دکمهـ ها چهـ گناهیـ دارند کهـ بایــد تمامـ غمـ های مرا تایـــپ کنند ؟؟ این قدر بهـ سرشــان کوبیــده ام کهـ مثل دلــــم زخمیـ شده اند ! اگر زبــان داشتند نفرینمـ میکردند ... امـّا رنگشـــان پریده از دلهره هایـــــمـ !!
yedokhtare 웃
مثل این صدا خفه کن ها میمونه که میذارن سر هفت تیر !! خیانت رو میگم ... بی صدا می کشتت !
yedokhtare 웃
امروز از زمین ریگی برداشتمــ و درون کفشمــ انداختمــ می خوآستمــ احسآس تــــو رآ تجربهـ کنمـــ ...!
yedokhtare 웃
از تو " نـَـ ه . . . دلگیر نیستم نـَـ ه من از خود احمقی که هنوزم گهگداری هوس دوباره عاشق شدنت را میکند . . . دیوانه وار دلگیــــــــــرم
yedokhtare 웃
رآست می گفت نَفَست از جآی ِ گَرم بلند می شوَد. آری!! مَــن سینه سوخته ی ِ این عشق بودم.
yedokhtare 웃
احســآس تعطیــل است! خــنده هــآ بیکـــآرند ... نگـــآه هـــآ ... اعــدآمــ می شوند! اشــکهـــآ .. خشــک و خسیس و .. قلبــم در دســت تعمیــر! تــآ اطلاع ثـآنوی احســآسم تعطیــل است!!