yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
آرامـَم . . آرام تــر از نـبـضِ یـك مـُـرده . . .
yedokhtare 웃
هـر چـه مـے روم نـمـے رسـم . . .
یاورهمیشه مؤمن
یکی بود یکی نبود. بخاری نفتی ای بود. گُر گرفت. دختری سوخت. دختری مرد... و مردم به خوبی و خوشی در کنار یکدیگر زندگی کردند...
yedokhtare 웃
بخدا جهنم اینه که هر روز صبح که از خواب پا میشی ندونی برای چی زنده ای...جهنم زندگیه منه