yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
مانده ام با دوستت دارمی که قبل از رفتنت گفتی چه کنم...؟
yedokhtare 웃
خدایا گاهی وقتا شک میکنم این چیزایی رو که من میبینم تو هم میبینی...
yedokhtare 웃
تو خنده هایت را با دیگران تقسیم میکنی........... من غصه هایم را با خودم........... تنهایی یعنی همین...
yedokhtare 웃
باران که می بارد چشم هایم با آسمان به تفاهم می رسند چه وجه اشتراک زییبایی بین هوای دل من با این روزهای بارانی ...
yedokhtare 웃
دلم میسوزد برای چشمهایم، همیشه .... نه برای اینکه درد دارد زیاد نه برای اینکه تار میبیند این روزها نه برای اینکه حوالی چشمهایم مدام بارانی است این روزها فقط برای اینکه قرار نیست حتی اگر آدم به آدم برسد، یکبار هم شده هیچ کجای این دنیا تو را ببیند!
yedokhtare 웃
شايد کسي رو که باهاش خنديدي يه روزي فراموش کني ولي... کسي رو که به خاطرش گريه کردي هيچوقت فراموش نميکني....!!
yedokhtare 웃
خدایا شاید تو نمی دانی…!!! چقدر سخت است…!!! یار را …. با یار …. دیدن…!!!
yedokhtare 웃
نمیتونمـ فراموشتــ کنمـ این رویاهایی کهـ باهاتــ ساختمـ حرمتـــ دارهـ لعنتـــی ..!
yedokhtare 웃
درد دارند ... خیابانهای شهر ... چهار راهها ... مغازهها ... این شهر درد دارد ...
yedokhtare 웃
همین روزها، از اصرار چشمهای خیسم خسته می شود... "خدا" را میگویم!!!
yedokhtare 웃
مـُـرده شـور آرام بـِشـور ..............ایـن تـَـن پـُـر اَز خــآطِـره اَسـت . . .