yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
میمیرَم اَز تصـَور انگشتــآنت در بیـنِ مـوهآیش ! دیگـر نیستـی بـرآی نوآزش موهآیـم .. خیآلی نیست ! اَز تَـه میزنمِشآن .
yedokhtare 웃
دلم برای خنده های خودم تنگــــ شده . . . !
yedokhtare 웃
بـــــه چـــ ــه بهانـــــه ای می خواهــ ـــی , " مـــــن " را فرامــ ـــوش کنـــــی ؟!!! آن هـــــم درســ ـــت زمانـــــی کـــ ــه , مـــــن بـــ ــا هـــــر بهانـــــه ای ... تـــ♥ــو را بـــ ــه یـــــاد مــ ـــی آورم ................!
yedokhtare 웃
آدم دلتنگ وقتی بهش خوش میگذره ومیخنده یهو سرشو برمیگردونه اونوری یکم ثابت میشه یواشکی چشاش پر اشک میشه......
yedokhtare 웃
یـه لحظـه بیقـراری کـُن .. بـرام لحظـه شمـاری کـُـن .. یه چیـزی مثل ِ بـی تـابـی .. نمیـدونـم یـه کـاری کــُـن
yedokhtare 웃
بی اعتنا به نتیجه، دوستتــــ دارم...
yedokhtare 웃
دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم ! هر روز از تعدادشان کــــم میشود! آخرین باری که شمردمشان تنها یک دلیل برایم مانده بود..! آنهـــــــم دیدن تو بود !!
yedokhtare 웃
تجسم کن کنارت باشد,شب ،قبل از خواب نگاهش کنی تا مطمئن شوی که هست که می ماند صبح که بیدار شوی هم ،هنوز هست ! که خواب نیست که حقیقت دارد بودنش ! فکرش را بکن نگرانیت را بفهمد,نگاهت کند,ببوسدت,نزدیکتر شود طوری که نفسش صورتت را گرم کند بگوید: بخواب عروسکم,بخواب نفسم من تا همیشه کنارتم بخواب که فردا خیلی کار داریـــــــــــــــم ! و این ، یعنی ،زندگـــــــــی...... خودِ زندگی
yedokhtare 웃
دیگه حتی نفسم در نمیاد ...
yedokhtare 웃
چرا پس من انقدر دلم روشنه ... چرا حالم انقدر به یادت خوشه ... چرا فال حافظ یه جوری میاد ...که انگار قراره یه چیزی بشه ...
yedokhtare 웃
بـایـد کـسـی را پـیـدا کـنـم کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـد (!) آنـقـدر کـه یـکـی از ایـن شـب هـای لـعـنـتـی آغـوشـش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتـگـی اَم بـگـشـایـد… هـیـچ نـگـویـد! هـیـچ نـپـرسـد… فـقـط مـرا در آغـوش بـگـیـرد… بـعـد هـمـانـجـا بـمـیـرم (!!!!!!) تـا نـبـیـنـم روزهـای آیـنـده را × روزهـایـی کـه دروغ مـیـگـویـد × روزهـایـی کـه دیـگـر دوسـتـم نـدارد × روزهـایـی کـه دیـگـر مـرا در آغـوش نـمـیـگـیـرد × روزهـایـی کـه عـاشـق دیـگـری مـیـشـود….