yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
" تـــو رفتی بعد تـــو حالم، یه حالی مثل مردن بود ... تــــو هم تنها شدی اما، کجا حالت مثل من بود "
yedokhtare 웃
زن بــــودن ؛ کار مشـکـــلی ســت .... مجــ ــ ــبوری : مانند یکـــــ بانــــو ؛ رفـــــتار کنـــی ... همانند یکـــــ مــــرد ؛ کـــــار کنـــی ... شبیه یکـــــ دخــــتر جــــوان به نظــر برســـی ... و مثـل یکـــــ خانـــم مُـــسِـــن ؛ فکــــر کنـــی ...!
yedokhtare 웃
حــَرفام هــَمیشه بــوی ِ غـــَم مــــــــیدِهــ.. . .
yedokhtare 웃
از وقتــی رفتــی اشک هایم آواره شـده اند ، دیگر شانه ای ندارند که پناهشان باشد
yedokhtare 웃
خوش نميگذره!!!! فقط... خوشـــــــــم که داره ميـــــــــــگذره...
yedokhtare 웃
خدایا کفر نمی گویم پریشانم خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو ازجانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداواندا اگر روزی زعرش خود به زیر آیی لباس فقر بپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گوی خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر کردی پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
yedokhtare 웃
روزهای خوب نداشته ام . . . بَــرگــرد . . .
yedokhtare 웃
گــاهیــــــــــ دِلَم میخـواهد. . . . زودتَر تَمــــــــــــــآم شَــــوم. . .
yedokhtare 웃
اشکهـــایم سرازیر شد.. دیگـــــر چیزی ی ا د م نمـی آید...!
yedokhtare 웃
ﺍﺯ ﻫﯿــﭽﮑـــــﯽ ﺑـــَﺪﻡ ﻧـِﻤـــﯿـــﺎﺩ،ﻓـﻘـﻂ ﺍﺯ ﺑــَﻌــﻀــﯿﺎ ﮐــَﻤــﺘﺮ خوشم میآد .... !
yedokhtare 웃
حالَمـ بـِہ هَـمـ مــےخُـورَد اَز دیروزهایــے کِهـ باعِثِـ خَستِگیـ اِمروزَمـ شُدَنـ...