yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
بعد از مُردنم سرم را جدا کنید بگذارید روی شانه ام . شانه ای که سر می خواست سری که شانه می خواست هر دو را برسانید به آرزوشان...
yedokhtare 웃
من دستم به جایی بند نبود.... او دلش. . .
yedokhtare 웃
از خیابان به کوچه از کوچه به حیاط از حیاط به اتاق از اتاق به رختخواب چقدر دوست دارم پلنگی که سالها در قاب عکس به پهلو دراز کشیده بیرون بیاید و تکه پاره ام کند . . . !