yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
به نوشتن که عادت کنی؛ حرف زدن از یادت خواهد رفت...!
yedokhtare 웃
برعکس پولهایم .....زندگی ام گوشه دارد همانجا که همیشه ، تنها مینشینم........
yedokhtare 웃
شعر که می خوانم "چشمانت" را نبند ... تو که می دانی حافظه ی خوبی ندارم !
yedokhtare 웃
همه چیز با آب زنده می شود من اما… با اشک برای تو!
yedokhtare 웃
دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم........ خیلی حسین زحمت مارا کشیده است
yedokhtare 웃
حتی موهایم هم میدانند پایان شب سیه سپید است
yedokhtare 웃
موهایـت را کـه چنـگ می کنـی ... مـن می زنمــ و قلمــ می رقصـد! عزیـز مـن آرامــ تـر ... ایـن شعر دیـوانه شـد!!!
yedokhtare 웃
سر بلند کن ! من روی تـمام حرفهایم ایستـاده ام ... هر چـند ... سر به زیر دوست داشتنی تری !
yedokhtare 웃
دِلتَـنگے مَـعنے نَــدآره ...!! دَرد دآره...!!