yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
قــَرار نـیست مَنم دِلِ یــِکی دیــگِه رو بـــسوزونَم لعنتــــی . . . " برعَــــــکس " اونو اونـــقَدر خــوشبَخت مـی کُــنَم . . . کـِه بــِه هــَر روزی کـِه جــای اون نیســتی لـَعـنت بفرســـتی . . .
yedokhtare 웃
خدایا سرمـ به کدامـ سنگـ باید بخورد تا باور کنیــــ کهـ آدمـ شده امـ ....سرمـ را بهـ کدامـ سنگـ بکوبمـ تا فراموشمـ شود همهـ فراموشـ شدنهایمـ را... خدایا ....منــــ....فراموشیـــ لازمـ دارمــــ..
yedokhtare 웃
من به شانس اعتقادی ندارم...اما به بدشانسی اعتقاد دارم!
yedokhtare 웃
میگویند دنیا کوچک است! اگر هم بزرگ باشد گرد است! هیچ کس دیگری را گم نمیکند! ما اهل این دنیا نبودیم مگر که اینگونه بی تو گم شده ام!!!
yedokhtare 웃
سخت است واقعا" سخت است اینکه قصه تمام شود و تازه بفهمی تو تنها،کلاغی بوده ای که به خانه نرسیده است..!
yedokhtare 웃
یخ میزنم.. از دوریه تو.. حتی.. در جهنم.. خاطراتت..!
yedokhtare 웃
تمام خاطراتت را جمع کردم در کیسه ایی گذاشتم و به پیر-مرد رفتگر دادم ...........نگاهی در کیسه-انداخت و گفت : دخترم جان این کیسه را من نمی برم خدا صبرت دهد ........درون خاطراتت بوی-خیانت و دوریی میآید این را بر سر-کوچه بگذار شاید همان حیوانات خیابانی برایش ارزش قائل باشند و گرنه بر جوی آب هم بیندازی آن را پس میدهد....
yedokhtare 웃
در روزگــارمــاטּ مــعـجــزه هــم رخ نـمـیـدهــد . . . چـﮧ بــرســد بــﮧ تـــو . . .
yedokhtare 웃
[تــ♥ــو]،בَرشــعــرهاے مـלּ کـﮧ باشے، لیلے همـ ، مجنوלּ مے شــَـــوב...
yedokhtare 웃
میگن مــــیــــــــاد اونی که رفت از پس روزای سیاه ...ساعت بیست و پنج شب روز سی و دوم ماه ..!!!