yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
دیوارا نگاهم میکنن تنهایی ذره ذره خوردم میکنه...
yedokhtare 웃
آتیـش نشـونـدی بـه جـون ِ مـن ...
yedokhtare 웃
آدمای خسته رو مجبور نکنید دوستتون داشته باشن.. دست خودشون نیست، وسط راه کم میارن.. کنار میکشن...
yedokhtare 웃
به نامِ من قیچی خورد اما به تنـ ِ او رفت، حریرِ احساست...
yedokhtare 웃
شاید بگذرم از تــو!!! اما حساب لب هات .. از تمام ِ تــو جداست الکی است مگر ؟! من از آن لب ها " دوستت دارم " شنیده ام
yedokhtare 웃
چه چیز ... در این جهان ... غریبانه تر از ... زنی ست ... که تنهایی اش را ...بغل می کند ... و می پوسد ... ...... اما ... حاضر نیست دیگر ...کسی را دوست بدارد ..
yedokhtare 웃
حَرفِ دِل اَگَر شِنیدَنی بود، دَردِ دِل نِمیشُد!!!