yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
شاکیم از روزگار از زمین و اسمون .....
yedokhtare 웃
جای بارون سنگ میاد رو سر من بی امون ...
yedokhtare 웃
برایم عجیب است دلم چگونه میتواند زیر بار این همه غم هنوز هم سرِپا باشد .....؟!
yedokhtare 웃
مغرور احساسم شدی........گذشتی از رو گریه هام لعنت به لحظه هایی ک ............همه چی بودی برام!
yedokhtare 웃
خودم کردم که لعنت بر خودم باد ...
yedokhtare 웃
زنــدگی نوشتـن ندارد وقتی تمـام روزهـــایم درد دارد ...
yedokhtare 웃
تو این روزگار... زندگی یعنی مرگ ...مرگ یعنی زندگی
yedokhtare 웃
تو چرخونه قسمت همه جوره قل خوردم ... دارم بي-احساس ميشم ...
yedokhtare 웃
خدایا کفر نمی گویم پریشانم خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو ازجانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداواندا اگر روزی زعرش خود به زیر آیی لباس فقر بپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گوی خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر کردی پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
yedokhtare 웃
منو از زنده بودن سیر کردی ...
yedokhtare 웃
دیگه بهت اعتقادی ندارم ....