yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
خـُـدایـا بـیـنِ ایـن هـمـه بـلـایـی کِ بـرام مـی فـرسـتـی مـیـشـه یِ ویــرگـول بـذاریُ یِ کـم مـکـث کـنـی ؟! تـآ حـداقـل بـتـونـم یِ نـفـسـی بـکـشـم !!!منم بندتم . کی گفته عدالت داری ؟
yedokhtare 웃
من خوب بلدم یهو قید همه چی رو بزنم، حتی زندگی رو ...!.
yedokhtare 웃
هی… من! کجایی ببینی؟ یکی دیگه با لباس عروس پیش یارته
yedokhtare 웃
فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد … فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد … فقط رفت … فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم .
yedokhtare 웃
تــو چی میفهمی از دلـَــم ... چی میدونی از حال مـَـכּ
yedokhtare 웃
نارفیق بودﮮ برام آهاﮮ رفیق بامرام ... زَخم ڪاریتم نذاشتـہ بال پروازﮮ برام ...
yedokhtare 웃
خو کرده ام به تنهائی ! مثلِ مُرده به مرگ ...
yedokhtare 웃
دِلم یک نفَـس عَـمیق می خواهد نفسی بدون بُـغض نفَسی از ته دل عمیق ِعمیق...