yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
هی… من! کجایی ببینی؟ یکی دیگه با لباس عروس پیش یارته
yedokhtare 웃
فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد … فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد … فقط رفت … فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم .
yedokhtare 웃
تــو چی میفهمی از دلـَــم ... چی میدونی از حال مـَـכּ
yedokhtare 웃
نارفیق بودﮮ برام آهاﮮ رفیق بامرام ... زَخم ڪاریتم نذاشتـہ بال پروازﮮ برام ...
yedokhtare 웃
خو کرده ام به تنهائی ! مثلِ مُرده به مرگ ...
yedokhtare 웃
دِلم یک نفَـس عَـمیق می خواهد نفسی بدون بُـغض نفَسی از ته دل عمیق ِعمیق...
yedokhtare 웃
چِـہ تـرآژِدے غَمنآڪے اَستـ .. وَقتے .. بَرآے هَمـہ ڪَسِتـ ، هیچڪَس نَبـآشـے .. !
yedokhtare 웃
مـن مانده ام با بغضی که دارد خفه ام میکند بغضی که نه اشک میشود و نه واژه زنده به گــوری همین است...!