Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود / دیگر به چه امید در این شهر توان بود
Alireza
در اين بهار تازه كه گل ها شكفته اند / لبخند عشق زن كه شكوفا ببينمت
Alireza
زلف او دام است و خالش دانه ي آن دام و من / بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست
Alireza
با ما کج و با خود کج و با خلق خدا کج / آخر قدمي راست بنه اي همه جا کج
Alireza
با عقل، آب عشق به يک جو نمي رود / بيچاره من که ساخته از آب و آتشم
Alireza
از عشق من به هر سو در شهر، گفتگوييست/ من عاشق تو هستم، اين گفتگو ندارد
Alireza
دیده را فایده آنست که دلبر بیند / ور نبیند ، چه بود فایده بینایی را
Alireza
راز دلت را مکن فاش به نامحرمان / در بر نامحرمان راز گشودن خطاست
Alireza
یارم تویی در عالم، یار دگر ندارم / تا در تنم بود جان، دل از تو بر ندارم
Alireza
تو بمن دل نسپردی که چو آتش/پیکرت راز عطش سوخته بودم/من که در مکتب رویایی زهره/رسم افسونگری آموخته بودم
Alireza
مرهم نمی نهی به جراحت، نمک مپاش / نوشم نمی دهی به دلم نیشتر مزن
Alireza
دارد تمام عشق من از دست مي رود / انگيزه هاي زيستن از دست مي رود
Alireza
مي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيست/ دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست