Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش / که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
Alireza
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی/پر کن قدح کــ بی می مجلس ندارد آبی
Alireza
یاد یاران قدیمم نرود از دل تنگ/چون هوای چمن از مرغ اسیران قفس
Alireza
ندانم این جهان یا آن جهان به / ولی دانم که هم این و هم آن به
Alireza
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ /ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
Alireza
من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان /که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان...
Alireza
نمی دانم چرا با آنکه می دانم برای من نخواهی بود /چرا با تار و پود جان برایت خانه می سازم؟
Alireza
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب / بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
Alireza
بانگ رحمت رسد از عرش به دلهای سیاه/لطف حق بین ز کجا تا به کجا می آید...
Alireza
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود / جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
Alireza
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس / شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
Alireza
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است/ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
Alireza
مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است / رندان روزگار خموشی گزیده اند