Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
درد بي عشقي ز جانم برده طاقت ور نه من / داشتم آرام تا آرام جاني داشتم
Alireza
روزها در حسرت فردا به سر شد ای دریغ / دیگر از عمرم همین امروز و فردا مانده است
Alireza
در اين بهار تازه كه گل ها شكفته اند / لبخند عشق زن كه شكوفا ببينمت
Alireza
تو درياي من بودي آغوش وا كن / كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
Alireza
آخر چه شد که اين همه نامهربان شدي / چيزي که خوش نداشتم اي دوست، آن شدي
Alireza
یا رب، نگاه کس، به کسی آشنا مکن / گر میکنی، کرم کن و از هم جدا مکن
Alireza
داني ز چه غنچه خون كند چهره ز شرم؟ / زان روي كه كار او گل انداختن است
Alireza
داديم ز كف نقد جواني و دريغا / چيزي به جز از حيرت و حسرت نستانديم
Alireza
ترسم اي مرگ نيايي تو و من پير شوم / آنقدر زنده بمانم كه ز جان سير شوم
Alireza
مي روي و گريه مي آيد مرا / ساعتي بنشين که باران بگذرد
Alireza
یارا بهشت، صحبت یاران همدم است / دیدار یار نامتناسب، جهنم است
Alireza
تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان / انتظار همه را نیز به آخر برسان