Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
در دل هوسي هست دريغا نفسي نيست / ما را نفسي نيست كه در دل هوسي نيست
Alireza
ولله اگر تشنه در این شهر بمیرم / جز دیده کس آبی به لب من نچکاند
Alireza
من ِبی مایه , که باشم که خریدار تو باشم / حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
Alireza
از وصل تو گر نيست نصيبم عجبي نيست / هم ظلمت و هم نور به يكجا نتوان ديد
Alireza
یار رب چه چشمه ای است محبت که من از آن / یک قطره آب خوردم و دریا گریستم
Alireza
درد عاشقي را دوايي بهتر از معشوق نيست / شربت بيماري فرهاد را شيرين كنيد
Alireza
از منست اين غم كه بر جان منست / ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
Alireza
یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا / شعله از توست اگر گرم زبانی ست مرا
Alireza
در جهان بال و پر خويش گشودن آموز / كه پريدن نتوان با پر و بال دگران
Alireza
مغرور مشو این همه بر سوز خود ای شمع / کاین سازش پروانه هم از روی حساب است
Alireza
دايم دل خود ز معصيت شاد كني / چون غم رسدت خداي را ياد كني