2yousef
گفتم ، مرا یارای شنا کردن نیست ، لب رود نشسته و گذر اب را تماشا کنم ، کا[!]ت ، ولی انگار رسیدنی نیست به ساحل ، و انگار من پارو ندارم و اسیر امواج دریا . ساحل چقدر دور است ..........
2yousef
هر انسان لبخندی از خداست تبریک به تو که زیباترین لبخندی
2yousef
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.........
2yousef
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
2yousef
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من؟ رنگ چشمش کی مرا پابند کرد؟ آتشی کز دیدگانش سر کشید این دل دیوانه را در بند کرد...............
2yousef
مرا یارای شنا کردن نیست ، لب رود نشسته و گذر اب را تماشا کنم ، کا[!]ت
2yousef
و پاییز، ثانیه ثانیه در گذر است، یادت نرود� اینجا کسى هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوی آرامش و خوشبختی دارد�. .
2yousef
بشنو از نی چون حکایت می کند
2yousef
دلم تنگ است از این دنیا چرایش رانمی دانم
2yousef
زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها
2yousef
از عجایب عشق همین است : تنها همان "نگاه " آرامت می کند که دلت را به درد می آورد .
2yousef
در هجوم لحظه های پوچ جدایی ، سکوت تنها یادگار با تو بودن است .
2yousef
با این که لب از کلام بستید شما / ساکت سر جایتان نشستید شما / امواج نگاهتان دلم را لرزاند / اصلا نکند زلزله هستید شما .
2yousef
بزن باران ، بزن بر دل که محتاجم به باریدن بزن تا اشک چشمانم ، در آمیزند با دیدن ... بزن بر من ، بشوی از تن ، غبار خستگی ها را بزن تا جان بگیرم من ، که بیمارم ز خشکیدن بزن باران که بی تابم از این عشق و پریشانی بزن تا شاید از عشقم ، ببینم عشق و خندیدن بزن تا دل شود سیراب از این عطشانی و هر دم بگوید من شدم آزاد از این ترس و هراسیدن بزن بر آتش عشقم ، خنک کن این دل سوزان که این طوفان بیفزاید ، به شعله های نالیدن بزن ، این عشق پنهانی نشاید در نهان گفتن بزن باران ، بزن بر دل که محتاجم به باریدن
2yousef
کاش میشد در سایه ی مژگانت ، لحظه ای به تماشای دریای خوشرنگ چشمهایت می نشستم