2yousef
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
2yousef
من چنان زخم خوده عشقم که انبوه نامه هایم بی جواب
2yousef
سوخته را دل بود از صبر دور / آتش سوزنده نباشد صبور / دل که به سوی رخ دلکش بود / هست چو مومی که بر آتش بود / ای که ز جانان کنی افسانهای / کم نتوان بود ز پروانهای
2yousef
هر صنمی را که نمک بیشتر / خسته دلان را دل ازو ریشتر
2yousef
گر چه همه چشم و چراغ دلند / سوخته داند که چه داغ دلند
2yousef
چون تو فغان از سر خاری کنی / به که جز از عشق شماری کنی
2yousef
زنده دلان خوش ز غم دل شوند
2yousef
جان که نه عشقش بود آن بازی است / عشق نه بازی است که جان بازی است
2yousef
چه سکوت و سرد است ولی هنوز چشمه ها گرم و روان
2yousef
تا که بودیم ، نبودیم کسی / کشت ما را غم بی هم نفسی/ تا که خفتیم همه بیدار شدند / تا که مردیم همگی یار شدند / قدر آن شیشه بدانید که هست / نه در آن لحظه که افتاد و شکست . . .
2yousef
در هر نفسم نوای زاریست / در رگ رگ من غم تو جاریست . دارم دلکی به عشق بسته / اما چه دلی ؟ دلی شکسته
2yousef
عاقبت چت کردن(لطفا برداشت شخصی نفرمایید . فقط برای وقت کشی گذاشته ام)
2yousef
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی / با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
2yousef
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را ،
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
14 سال و 10 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 38 دقيقه قبلسر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف
از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم