2yousef
چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو* به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
2yousef
مهتاب را به ویران رسم است نور دادن
2yousef
اِبریقِ می مرا شکستی رَبّی، بر من درِ عیش را ببستی، من میْ خورم و تو میکنی بد مستی؟ خاکم به دهن مگر تو مستی ربی؟
2yousef
سايه هم سكوت خورشيد است كه به خستگان از فريادش پناه مي دهد
2yousef
من صبورم .... اما ... بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم ... بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که ترا از شب متروک دلم دور کند می ترسم
2yousef
سخت است فراموش کردن کسی که با او همه چیز و همه کس را فراموش می کردم !
2yousef
اصلن دست من نیست چال که می افتد گونه اَت بوسه خودش بروز می کند . . .
2yousef
اون نگاهی که گوشه اش یه قطره اشک برق میزنه به اندازه ی تموم حرفای دنیا سنگینه . . .
2yousef
یه "دوستت دارم"هایی هم هست ...میدونی دروغه ها ... ولی قلبت واسه باورش به عقلت التماس میکنه ...!
2yousef
مرا که هیچ مقصدی به نامم...و هیچ چشمی در انتظارم نیست را ببخشید که با بودنم ترافیک کرده ام . . .
2yousef
اغلب فکر میکنیم اینکه یاد کسی هستیم و با خاطره ی کسی زندگی می کنیم ، منتی است بر گردن او غافل از اینکه اگر یاد کسی هستیم این هنر اوست ، نه هنر ما . . .
لبت تا در شکفتن لاله سیراب را ماند
13 سال و 4 ماه و 9 روز و 20 ساعت قبلدلم در بیقراری چشمه مهتاب را ماند
گهی کز روزن چشمم فرو تابد جمال تو
به شبهای دل تاریک من مهتاب را ماند
خزان خواهیم شد ساقی کنون مستی غنیمت دان
که لاله ساغر و شبنم شراب ناب را ماند
بتا گنجینه حسن و جوانی را وفایی نیست
وفای بی مروت گوهر نایاب را ماند
بدین سیمای آرامم درون دریای طوفانیست
حذر کن از غریق آری که خود غرقاب را ماند
بجز خواب پریشانی نبود این عمر بیحاصل
کی آن آسایش خوابش که گویم خواب را ماند
سخن هرگز بدین شیرینی و لطف و روانی نیست
خدا را شهریار این طبع جوی آب را ماند