❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
بر ملک دلم روی تو خورشید شود / بر جان و دلم عشق تو امید شود مینوش یکی جام سلامت ای دوست / خوش باشی و هرروز توچون عید شود . .
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
مردی با ترس و رنگ و رویِ پریده به خانهای پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه میترسی؟ چرا فرار میکنی؟ مردِ فراری جواب داد: ماموران بیرحم حکومت، خرهای مردم را به زور میگیرند و میبرند. صاحبخانه گفت: خرها را میگیرند ولی تو چرا فرار میکنی؟ تو که خر نیستی؟ مردِ فراری گفت: ماموران احمقاند و چنان با جدیت خر میگیرند که ممکن است مرا به جای خر بگیرند و ببرن
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
مردی با ترس و رنگ و رویِ پریده به خانهای پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه میترسی؟ چرا فرار میکنی؟ مردِ فراری جواب داد: ماموران بیرحم حکومت، خرهای مردم را به زور میگیرند و میبرند. صاحبخانه گفت: خرها را میگیرند ولی تو چرا فرار میکنی؟ تو که خر نیستی؟ مردِ فراری گفت: ماموران احمقاند و چنان با جدیت خر میگیرند که ممکن است مرا به جای خر بگیرند و ببرن
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
ﺍﺷﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﯿﺎﯾﺪ ، ﺍﺷﮏ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺍﺷﮏ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺳﺖ...
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
شخصی به گفت بهلول: می خواهم از کوهی بلند بالا روم می توانی نزدیکترین را ه را به من نشان دهی؟ بهلول جواب داد: نزدیکترین و آسانترین راه : نرفتن بالای کوه است!
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
شخصی از بهلول پرسید: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست ؟ بهلول جواب داد: زندگی مردم مانند نردبان دو طرفه است که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید .
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند. هارون دلیل این امر را سئوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم
سلام
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 7 ساعت و 33 دقيقه قبلسلام دوست عزیز
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 7 ساعت و 21 دقيقه قبل