دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

زهــــرآ "زری"

زهــــرآ "زری"
زن - متاهل
امتیاز: 5747

دنبال‌شدگان

(850 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(703 کاربر)

گروه‌ها

(47 گروه)

بازدید

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

آدمِ حـَـرف حـــآلیش نِمیـشـ ه ... بـَــراش فَلسَفـ ه نَبـــآفید

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

ســـــَـــــــــلـآم دوستــــــــآی خــوبـَم ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
علی فلاح
علی فلاح

همه رفتن! از امروز من موندم و پدر پیرم و برادرام و خونه ی سوت و کور! اولین سفرهِ 4 نفره پهن شد! بابا داد زد لیوان کجاست؟! یاد مامان افتادم! که اگه میدونست ما یه لیوان رو تو اتاقمون بردیم و یادمون رفته بیاریم سر سفره ، میگفت کار بچه ها نیست، نمی دونم من کجا گذاشتم! علی میری پیدا کنی؟ فقط به خاطر اینکه ما حرف نخوریم! مامان الان کجایی؟! سر سفره جات خالی بود : ( برات فاتحه خوندم ، بغض نذاشت غذا بخورم ، پا شدم و الان اینجام : (

و 10 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
علی فلاح
علی فلاح

3 روز بود که از حرف زدن عاجز شده بود! تنها کسی که می تونست از جاش بلندش کنه و بغلش کنه تا روی تخت بشینه، بودم! شب 22 فروردین بود! بیمارستان 22 آبان لاهیجان! بخش زنان! به همراهِ تخت بغلی سپردم که من بیرون نشستم! اگر کاری داشت ، منو صدا بزنه! 10 دقیقه ای بود که نشسته بودم ؛ داداش! داداش! نگاش کردم، گفت بیا، دنبالِ توئه! دوان دوان رفتم و رسیدم! نگاهم کرد و با اشاره گفت که میخواد بره بالاتر! بغلش کردم، گفتم بگو ، آروم زمزمه کرد و رفتیم بالاتر! کنارش نشستم، خوابیده بود! یهو بیدار شد، نگام کرد ، اشاره کرد که میخواد بلند بشه؛ بغلش کردم اما نه! پیشونیم رو بوسید! بغض کردم رفتم بیرون..

و 30 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
علی فلاح
علی فلاح

مادرم رفت.. من موندم و هزاران حرفِ تو دلم.. چه زخم و زبون هایی که بهش زدن و بعدِ مرگش اومدن زار و زار گریه کردن! خواهر! برادر! خاله و دایی و .. که هرکدوم وقتی مادرم مریض بود اونا هم مریض بودن!! همه از مریضیش خسته شده بودند اما من مونده بودم و نفس های آخرش و ضربان قلبی که شروع به صفر شدن کرده بودن! انگار همین الانه!! 125 - 100 - 85 - 66 - 50 - 37 و صدای هشدار!! همین جا بود که بغضم ترکید! به بی مادر شدن نزدیک میشدم.. هر لحظه بیشتر از پیش.. فریاد زدم.. پرستار! کجایین؟! مادرم داره از دست میره! ضربان قلب 0 شده بود و ضربان قلب من 120 شاید هم بیشتر! شوک! ماساژ قلب! تنفس مصنوعی هم نتونست جلوی بی مادر شدن من در روز تولدم رو بگیره.. و اینطور شد که من تو روز تولد 22 سالگیم یکی از نعمتهای بزرگ زندگیم! تنها غمخوارم! تنها کسی که کلمه به کلمه حرفم رو می فهمید! کسی که تا آخرین لحظات زندگیش ، کم نیاورد و برای اینکه دل پسرش رو به درد نیاره، سوال میپرسیدم خوبی مامان؟ با چشماش میگفت آره! که مبادا من ناراحت بشم! رو از دست بدم و هر سال تو این روز برای مادرم سالگرد برگزار کنم! مادرم رفت اما همیشه با من هست!

و 62 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

فعلــــآ میـــرم بــآز بـرمیگـــردم

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

آخـــــ ه ایــن چــ ه کــآریــ ه شــومـــآهــآ یــآد گرفتــین ... سوالیــ ه میـــآی بدی میبینـــی بستــ ه

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

اومـَـــــدم خـونــ ه خــآلـَــم مِهمــ ونــی ...

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

ســــــــــــــــلام دوستـــآی خوبـــ ـم

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

آروم / شیــک

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

دِل نَبـَسـتَن قَـشنـگ تَـــرین وَ سَخــت تـَـرین کـــآرِ دُنـیـــآست

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

قَــلـب ِدیــوونـ ه ی مَــن هَــنـوزَم دوسـتـِـت داره ...

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

عاشق که میشوی.. مواظب خودت باش... شبهای باقیمانده عمرت به این سادگیها صبح نخواهند شد ...!!

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

رَفـیــق از دُشمـَـن بـَـد تَـــره ... !