زهــــرآ "زری"
می دانی..؟
آدم های ِ ساده...
ساده هم عاشق می شوند...
ساده صبوری می کنند...
... ساده عشق می وَرزَند...
ساده می مانند...
اما سَخت دِل می کنند...
آن وقت که دل ِ می کنند...
جان می دَهند...
سخت میشکنند...
سخت فراموش میکنند...
آدم های ِ ساده…...
زهــــرآ "زری"
تا میتوانی به همه محبت کن و هرگز از محبت کردن دریغ مکن شاید کسی باشد در این دنیا که جانش وابسته است، به محبت تو.
زهــــرآ "زری"
دیروز بزرگی می گفت:
هر وقت احساس کردی ناخودآگاه دلت گرفت، بدان جایی کسی دردی دارد.
هــــــــــــــــــــــی این روزها چقدر دلم می گیرد...!!
زهــــرآ "زری"
بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى، محبت اوست پس؛ محبت کنید چه به دوست، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.
زهــــرآ "زری"
خدایا! این روزها زمان چقدر تند برایم می گذرد نمی دانم! خوشی هایم فراوان است یا دردهای این دنیا شمارش روزها را از یادم برده.
زهــــرآ "زری"
پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.
زهــــرآ "زری"
یک روز مردی قصد سفر کرد، دختر مجردی هم داشت که امکان بردن وی نبود، با خودش گفت دخترم را نزد امین مردم شهر می برم و بعد عازم سفر خواهم شد. دختر را نزد شیخ برد و ماجرا را برایش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد. شب شد و دختر دید شیخ هوس شوم به سرش برده است، دختر با زحمت فراوان توانست فرار کند، هوا خیلی سرد بود، دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت، در راه دید که چند نفر، گرد آتش جمع شده اند و مستانه مشغول نوشیدن شراب هستند، با خودش گفت آن امین مردم بود و قصد شوم کرده بود، مستان که جای خود دارند. یکی از آنها دختر را دید و به دوستانش گفت: که سرشان را به زیر بیندازند، در بین این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال رفت، یکی از آن ها دختر را به آغوش گرفت و در کنار آتش قرار داد تا گرمش شود، مدتی بعد دختر بهوش آمد دید که سالم و گرم است و آنها هم کاری به او ندارند، در آن لحظه گفت: یک پیک هم مرا مهمان کنید و بعد از آن این شعر را سرود:
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند
زهــــرآ "زری"
در سرزمینی زندگی می کنم
که مردمانش همه، شکایت دارند از تنهایی
ولی نمی دانم!
پس;
دلیل این فاصله ها در چیست؟!
زهــــرآ "زری"
خداوند همیشه در کنار ما هست برای روزهایی که نمی توان به تنهایی قدم برداشت.
زهــــرآ "زری"
فریاد برآوردم خــــدا تنهاست
همه خندیدند،
گذشت...
دانستم مقصد بهشت بود نه خــــدا.
***********
میگن بارون رحمت الهیه ولی خدا دلش از دست ما آدما گرفته.
زهــــرآ "زری"
پروردگارا داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم
زهــــرآ "زری"
تجربه هميشه به نفع انسان نيست , زيرا هيچ حادثه اي دو بار به يك شكل رخ نمي دهد
زهــــرآ "زری"
گفتم ای جنگل پیر :
تازگی ها چه خبر ؟؟
پوزخندی زد و گفت :
هیچ . . . کابوس تبر . . .
یدونم برا من بباف لطفا. زمستون بدردم میخوره
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 57 دقيقه قبلپولشو بده
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 52 دقيقه قبلقیمت؟
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 46 دقيقه قبل10000 دلار
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 33 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 3 دقيقه قبل