دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

زهــــرآ "زری"

زهــــرآ "زری"
زن - متاهل
امتیاز: 5747

دنبال‌شدگان

(850 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(703 کاربر)

گروه‌ها

(47 گروه)

بازدید

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

آدمِ حـَـرف حـــآلیش نِمیـشـ ه ... بـَــراش فَلسَفـ ه نَبـــآفید

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

می دانی..؟ آدم های ِ ساده... ساده هم عاشق می شوند... ساده صبوری می کنند... ... ساده عشق می وَرزَند... ساده می مانند... اما سَخت دِل می کنند... آن وقت که دل ِ می کنند... جان می دَهند... سخت میشکنند... سخت فراموش میکنند... آدم های ِ ساده…...

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

تا میتوانی به همه محبت کن و هرگز از محبت کردن دریغ مکن شاید کسی باشد در این دنیا که جانش وابسته است، به محبت تو.

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

دیروز بزرگی می گفت: هر وقت احساس کردی ناخودآگاه دلت گرفت، بدان جایی کسی دردی دارد. هــــــــــــــــــــــی این روزها چقدر دلم می گیرد...!!

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى، محبت اوست پس؛ محبت کنید چه به دوست، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

خدایا! این روزها زمان چقدر تند برایم می گذرد نمی دانم! خوشی هایم فراوان است یا دردهای این دنیا شمارش روزها را از یادم برده.

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم وقتی محبت کردم و تنها شدم، وقتی دوست داشتم و تنها ماندم... دانستم; باید تنها شد و تنها ماند تا خدا را فهمید

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود، در یخچال را باز می کند... عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند، دست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد... صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم " پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

یک روز مردی قصد سفر کرد، دختر مجردی هم داشت که امکان بردن وی نبود، با خودش گفت دخترم را نزد امین مردم شهر می برم و بعد عازم سفر خواهم شد. دختر را نزد شیخ برد و ماجرا را برایش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد. شب شد و دختر دید شیخ هوس شوم به سرش برده است، دختر با زحمت فراوان توانست فرار کند، هوا خیلی سرد بود، دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت، در راه دید که چند نفر، گرد آتش جمع شده اند و مستانه مشغول نوشیدن شراب هستند، با خودش گفت آن امین مردم بود و قصد شوم کرده بود، مستان که جای خود دارند. یکی از آنها دختر را دید و به دوستانش گفت: که سرشان را به زیر بیندازند، در بین این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال رفت، یکی از آن ها دختر را به آغوش گرفت و در کنار آتش قرار داد تا گرمش شود، مدتی بعد دختر بهوش آمد دید که سالم و گرم است و آنها هم کاری به او ندارند، در آن لحظه گفت: یک پیک هم مرا مهمان کنید و بعد از آن این شعر را سرود: از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد ترک تسبیح و دعا خواهم کرد وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

در سرزمینی زندگی می کنم که مردمانش همه، شکایت دارند از تنهایی ولی نمی دانم! پس; دلیل این فاصله ها در چیست؟!

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

خداوند همیشه در کنار ما هست برای روزهایی که نمی توان به تنهایی قدم برداشت.

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

فریاد برآوردم خــــدا تنهاست همه خندیدند، گذشت... دانستم مقصد بهشت بود نه خــــدا. *********** میگن بارون رحمت الهیه ولی خدا دلش از دست ما آدما گرفته.

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

پروردگارا داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

اینا که تو خیابون راه میرن و یهو با خودشون میخندن.... آدمایی ان که با خاطره هاشون زنده ان دیوونه نیستن فقط یکم خسته ان... خسته....

این ارسال را بازنشر کرده است.
زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

تجربه هميشه به نفع انسان نيست , زيرا هيچ حادثه اي دو بار به يك شكل رخ نمي دهد

زهــــرآ   "زری"
زهــــرآ "زری"

گفتم ای جنگل پیر : تازگی ها چه خبر ؟؟ پوزخندی زد و گفت : هیچ . . . کابوس تبر . . .