zartosht
...تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ...باش فردا که دلت با دگران است ...
zartosht
...آمده ام کز عطش سالها ...تا تو کمی عشق بنوشانی ام ...
zartosht
...با خودم عهد بستم که هرگز عشق را به تمنا و گدایی ننشینم ...
zartosht
...بارها و بارها در التماس از عشقت به تمنا نشستم ...آخرین جمله ات این بود ...( سکوت همیشه نشان از بی توجهی نیست ) ... راست میگفتی ...آخرش هم این سکوت کمرم را شکست ...
zartosht
...در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم ...
zartosht
...چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ...
zartosht
...بارها گفته بودم : باش فردا که دلت با دگران است ....
zartosht
...سوی تو بازست خدا دست نیازم ؟ ...
zartosht
...برای با تو موندن همه ی تلاشم رو کردم ...اما انگار دلت جایی گیر بود ...خوب میتونستی خیلی صادقانه بهم بگی ؟ ... صداقت از هر چیزی برنده تره ...موافقی ؟..